بنام خدای منتظران

 

 

سال دوم ـ شماره 62 ـ شنبه 1 مهر 1385

 

 

حرف اول:

خدايا!

مرا به درگاه تو نيازي نيست كه جز فضل تو جبران نكنند و آن نيازمندي را جز عطا و بخشش تو به توانگري مبدل نگرداند، پس در اين مقام رضاي خود را بر ما عطا فرما و دست نياز ما را از دامن غير خود كوتاه گردان كه تو بر هر چيزي توانايي

 

 

 

 

دعوت به مشارکت در انتشار

هفته نامه « بی قرار»

 

خدمت همه دوستان گرامی سلام عرض می کنم

لازم دانستم یک موضوع را خدمت همه شما عزیزان همراه با گروه مشکان عرض کنم:

همانگونه که مستحضرید گروه اینترنتی مشکان در روزهای فرخنده و مبارک میلاد با سعادت موعود ، حضرت مهدی (عج) اقدام به انتشار شش شماره «ویژه نامه بی قرار» نمود که مورد استقبال دوستان و منتظران آقا قرار گرفت. بی شک اگر لطف صاحب الامر و صاحب العصر و الزمان و عنایت ایشان نبود انتشار این ویژه نامه ممکن نبود.

و اینک با توکل بر خدای مهربان قصد داریم تا یک هفته نامه با نام « بی قرار» را که ویژه امام عصر (عج) می باشد منتشر کنیم. این ویژه نامه صبح روز جمعه هر هفته در دسترس همه شما علاقمندان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت و به خصوص عاشقان امام غایب از نظرمان قرار خواهد گرفت.

برای انتشار این هفته نامه دست یاری به سوی همه شما عاشقان حضرتش دراز می کنیم و از همه شما درخواست می کنیم تا در زمینه های مختلف ( طراحی قالب مخصوص، نوع مطالب ، ارسال مطلب و ...) ما را یاری کنید.

این عمل شما به لحاظ مادی برایتان سودی نخواهد داشت اما مطمئنا از لحاظ معنوی بی اجر و مزد نخواهد بود.

 

نظراتتان را به آدرس میل hra62302@yahoo.com  بفرستید.

 

 و یک عکس بدون شرح ...

 

 

بزودی و در گروه مشکان ...

 

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

 

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم (ص)

 

قسمت چهاردهم

 

46ـ خشم

مردى به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا خدا سودم بخشد و سخن را كوتاه بگير، شايد من آن را حفظ كنم ، فرمودند: خشم مگير، عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا مرا سود دهد، و هر چقدر اين تقاضا را تكرار مى كرد، حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله به او مى فرمودند: خشم مگير.

 

47ـ خوابيدن

حضرت محمد صلى الله عليه و آله بعد از بيدار شدن از خواب به سجده مى رفتند، و اين دعا را مى خواندند: الحمدلله بعثى مرقدى هذا و لوشاء لجعله الى يوم القيمة : سپاس خدايى را كه مرا از خوابگاهم برانگيخت ، اگر مى خواست تا قيامت مرقد من قرار مى داد. و نيز هنگام خوابيدن و بعد از بيدار شدن مسواك مى زدند.

 

48ـ خود برتربينى

نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ، اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا در پيش خود نگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟
او در پاسخ گفت : بله ، همين طور است كه فرموديد.

 

 

یا مصطفی ـ سامی یوسف

 

دانلود

 

دی جی مبین!!! ـ بی وفا

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

ره‌يافتگان سراي دلدار

 

قسمت اول

شيخ حسن كاظميني مي‌گويد:
سال 1224، در كاظمين، زياد طالب تشرّف خدمت حضرت وليّ عصر(عج) بودم و به اندازه‌اي اين عشق و علاقه شديد شد كه از تحصيل بازماندم و ناچار يك دكّان عطّاري و سمساري باز كردم.
روزهاي جمعه بعداز غسل جمعه، لباس احرام مي‌پوشيدم و شمشير حمايل مي‌كردم و مشغول ذكر مي‌شدم. (اين شمشير هميشه بالاي دكّان ايشان معلّق بود) در اين روز خريد و فروش نمي‌كردم و منتظر ظهور امام زمان(عج) بودم.
يكي از جمعه‌ها مشغول به ذكر بودم كه سه نفر سيّد جلوي صورتم ظاهر و به درِ دكّان تشريف فرما شدند دو نفر از آنها كامل مرد بودند و يكي جواني در حدود بيست و چهار ساله كه در وسط آن دو آقا قرار داشت و فوق‌العاده صورت مباركشان نوراني بود. به‌ حدّي جلب توجّه مرا نمودند كه از ذكر باز ماندم و محو جمال ايشان شدم و آرزو مي‌كردم كه داخل دكّان من بيايند.
آرام آرام با نهايت وقار آمدند تا به در دكّان من رسيدند. سلام كردم.
جواب دادند و فرمودند: شيخ حسن، گل‌گاو زبان داري؟ (و اسم دارويي را بردند كه ته دكّان بود و الآن اسمش در نظرم نيست.)
فوراً عرض كردم: بلي دارم. حال آن‌كه روز جمعه من خريد و فروش نمي‌كردم و به كسي هم جواب نمي‌دادم.
فرمودند: بياور.
عرض كردم: چَشم و به ته دكّان براي آوردن آن دارويي كه ايشان فرمودند، رفتم و آن‌را آوردم. وقتي كه برگشتم، ديدم كسي در دكّان نيست؛ ولي عصايي روي ميز جلوي دكّان قرار دارد. آن عصا، عصايي بود كه در دست آن آقاي وسطي ديده بودم. عصا را بوسيدم و عقب دكّان گذاشتم و بيرون آمدم و هرچه از اشخاصي كه آن اطراف بودند، سؤال كردم: اين سه نفر سيّد كه در دكّان من بودند، كجا رفتند؟
گفتند: ما كسي را نديديم.
ديوانه شدم. به دكّان برگشتم و خيلي متفكّر و مهموم بودم كه بعداز اين همه اشتياق، به زيارت مولايم شرفياب شدم؛ ولي ايشان را نشناختم. در اين اثناء مريض مجروحي را ديدم كه او را ميان پنبه گذاشته‌اند و به حرم مطهّر حضرت موسي بن جعفر(ع) مي‌برند. آنها را برگردانيدم و گفتم: بياييد. من مريض شما را خوب مي‌كنم.
مريض را برگردانيدند و به دكّان آوردند. او را رو به قبله روي تختي، كه عقب دكان بود و روزها روي آن مي‌خوابيدم، خواباندم. دو ركعت نماز حاجت خواندم و با اين‌كه يقين داشتم كه مولاي من حضرت وليّ عصر(عج) بوده است كه به دكان من تشريف آورده، خواستم اطمينان خاطر پبدا كنم. در قلبم خطور دادم كه اگر آن آقا، ولي عصر(عج) بوده است. اين عصا را بر روي اين مريض مي‌كشم تا وقتي از روي او رد شد، بلافاصله شفا براي او حاصل و جراحات بدنش به كلّي رفع شود؛ لذا عصا را از سر تا پايش كشيدم. في الفور شفا يافت و به كلّي جراحات بدن او برطرف شد و زير عصا گوشت تازه روييد.
آن مريض از شوق، يك ليره جلوي دكان من گذاشت؛ ولي من قبول نكردم. او گمان كرد آن وجه كم است كه قبول نمي‌كنم. از دكان به پايين جست و از شوق بناي رفتن گذاشت. به دنبال او دويدم و گفتم: من پول نمي‌خواهم و او گمان مي‌كرد كه مي‌گويم كم است. تا به او رسيدم و پول را رد كرده و به دكان برگشتم و اشك مي‌ريختم كه آن حضرت را زيارت كردم و نشناختم.
وقتي به دكان برگشتم، ديدم عصا نيست. از كثرت هموم و غمومي كه از نشتاختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فرياد زدم: اي مردم هركس مولايم حضرت ولي عصر(ع) را دوست دارد، بيايد و تصدّق سر آن حضرت هرچه مي‌خواهد از دكان من ببرد.
مردم مي‌گفتند: باز ديوانه شده‌اي؟
گفتم: اگر نياييد ببريد، هرجه هست در بازار مي‌ريزم.
فقط بيست و چهار اشرفي را كه قبلاً جمع كرده بودم، برداشتم و دكان را رها كردم و به خانه آمدم. عيال و اولاد را جمع كرده و گفتم: من عازم مشهد مقدّس هستم. هركه از شما ميل دارد، با من بيايد. همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امين كه نيامد.
به عتبه بوسي (آستان بوسي) حضرت رضا(ع) مشرّف شدم و قدري از آن اشرفي‌ها كه مانده بود، سرمايه كردم و روي سكوي درِ صحن مقدس به تسبيح و مهر فروشي مشغول شدم.
هر سيّدي كه مي‌گذشت و از چهرة او خوشم مي‌آمد، مي‌نشاندم. به او سيگار مي‌دادم و برايش چاي مي‌آوردم. وقتي چاي مي‌آوردم، در ضمن دامنم را به دامن او گره مي‌زدم و او را به حضرت رضا(ع) قسم مي‌دادم كه آيا شما امام زمان(ع) نيستي؟
خجالت مي‌كشيد و مي‌گفت: من خاك قدم ايشان هم نيستم.
تا اين‌كه روزي به حرم، مشرّف شدم و ديدم كه سيدي به ضريح مقدس چسبيده و بسيار مي‌گريد. دست به شانه‌اش زدم و گفتم: آقاجان، براي چه گريه مي‌كنيد؟
گفت: چطور گريه نكنم و حال آن‌كه حتي يك درهم براي خرجي در جيبم نيست.
گفتم: فعلاً اين پنج قران را بگير و اموراتت را اداره كن، بعد برگرد اين‌جا؛ چون قصد معامله‌اي با تو دارم. سيد اصرار كرد چه معامله‌اي مي‌خواهي با من انجام دهي؟ من كه چيزي ندارم؟
گفتم: عقيدة من اين است كه هرسيدي يك خانه در بهشت دارد. آيا آن خانه‌اي كه در بهشت داري به من مي‌فروشي؟

 

مسئول: daneshjoo

رهجوی کمال (17)

 

دستورالعمل مهم پيامبر اعظم (ص) به روزه داران


در آخرين روزهاي ماه شعبان رسول گرامي اسلام(ص) ضمن ايراد خطبه اي براي مردم- كه به خطبه شعبانيه موسوم است- به بيان فضايل و اهميت ماه مبارك رمضان پرداختند و وظايف يك مسلمان واقعي و مومن حقيقي را براي تمام نسل ها در طول تاريخ تشريح كردند. بدون ترديد مجموعه اين توصيه ها به عنوان مشعلي روشن براي همه كساني است كه قصد دارند با شست وشوي جان و روح خويش در جاري زلال ماه مبارك رمضان، لياقت قرب به درگاه ذات باري تعالي بيابند و در رديف مهمانان حقيقي ضيافت الله قرار گيرند.
ترجمه اين خطبه از نظر خوانندگان عزيز مي گذرد.

اي مردم!
ماه خدا با بركت و رحمت و آمرزش به سوي شما روي كرده است.
ماهي كه نزد خدا، بهترين ماه هاست و روزهايش بهترين روزها و شب هايش بهترين شب ها و ساعت هايش بهترين ساعت هاست.
ماهي كه در آن شما را به مهماني خدا دعوت كرده اند و شما در آن از اهل كرامت خدا شده ايد.
نفس هاي شما در آن ثواب تسبيح و ذكر خدا دارد و خواب شما ثواب عبادت.
اعمال شما در آن پذيرفته است و دعاهاي شما مستجاب، پس، از پروردگار خويش با نيت هاي راستين و دل هاي پاك، بخواهيد كه توفيق روزه اين ماه و تلاوت قرآن در آن را به شما عنايت فرمايد. شقي و بدبخت، آن كسي است كه دراين ماه بزرگ، از آمرزش خدا بي بهره شود.
دراين ماه با گرسنگي و تشنگيتان، گرسنگي و تشنگي روزقيامت را بياد آوريد.
به فقيران و درماندگان كمك و تصديق كنيد.
به پيران و كهنسالان احترام و ارج بنهيد.
به كودكانتان ملاطفت و مهرباني كنيد.
با خويشاوندان رفت و آمد داشته باشيد.
زبان خود را از گفتار ناشايست نگاه داريد.
ديدگان خود را از ديدن ناروا و حرام بپوشانيد و گوش هاي خود را از شنيدن آنچه نادرست است، بازداريد.
با يتيمان مردم مهرباني كنيد تا بعد از شما با يتيمان شما مهرباني كنند.
از گناهان خود به سوي خدا توبه و بازگشت كنيد.
در اوقات نماز، دست هاي خود را به دعا برداريد، زيرا كه وقت نماز بهترين ساعت هاست و دراين اوقات، حق تعالي با رحمت، به بندگانش مي نگرد و اگر با او مناجات كنند، پاسخشان دهد و چنانچه او را ندا كند لبيكشان گويد و اگر از او بخواهند عطا كند و چون او را بخوانند مستجابشان گرداند.
اي مردم!
جان هايتان در گرو اعمال شماست. پس با طلب آمرزش از خدا، آنها را از گرو، خارج كنيد. پشت شما از بار گناهان سنگين است، پس با طول دادن سجده ها، آنها را سبك گردانيد و بدانيد كه حق تعالي به عزت خود سوگند ياد كرده است كه نمازگزاران و سجده كنندگان دراين ماه را عذاب نكند و در روز قيامت آنها را از آتش دوزخ درامان دارد.
اي مردم!
هركه از شما روزه دار مومني را دراين ماه افطار دهد، نزد خدا پاداش بنده آزاد كردن و آمرزش گناهان گذشته اش را خواهد داشت.
برخي از اصحاب گفتند: يا رسول الله! همه ما قادر به انجام آن نيستيم، حضرت فرمود: با افطار دادن روزه داران، از آتش جهنم بپرهيزيد اگرچه به نصف دانه خرما و يا به يك جرعه آب باشد.
اي مردم!
هر كه اخلاق خود را دراين ماه نيكو كند، از صراط، آسان بگذرد، آن روز كه قدم ها، بر آن بلغزد. هر كه دراين ماه كارهاي غلامان و مستخدمان خود را سبك گرداند، خدا در قيامت حساب او را آسان كند.
هركه دراين ماه از آزار رساندن به مردم خودداري كند، حق تعالي، روز قيامت، خشم خود را از او باز دارد.
هركه دراين ماه يتيم بي پدري را گرامي دارد، خدا او را در قيامت عزيز گرداند.
هركه دراين ماه صله رحم كند و با خويشان رابطه برقرار كند خدا او را در قيامت به رحمت خود واصل گرداند و هر كه در اين ماه رابطه اش را با خويشان خود قطع كند، خداوند درقيامت رحمت خود را از او دريغ نمايد.
هركه دراين ماه نماز مستحبي بپا دارد، خداوند او را از آتش جهنم برهاند و كسي كه نماز واجبي بجا آورد، خداوند ثواب هفتاد نماز واجب در ماه هاي ديگر را به او عطا كند.
هركه دراين ماه بسيار برمن صلوات فرستد، خداوند كفه سبك اعمال او را سنگين گرداند. كسي كه دراين ماه يك آيه از قرآن تلاوت كند، ثواب كسي را دارد كه در ماه هاي ديگر قرآن را ختم كرده باشد.
اي مردم!
درهاي بهشت دراين ماه گشوده است، از پروردگار خود بخواهيد كه آنها را بر روي شما نبندد و درهاي جهنم دراين ماه بسته است از خدا بخواهيد كه آنها را بر روي شما نگشايد.
شياطين دراين ماه درغل و زنجيرند، از خدا بخواهيد كه آنها را بر شما مسلط نگرداند.
علي«ع» فرمود: دراين حال از جا برخاسته و عرض كردم: اي پيامبر خدا! برترين اعمال دراين ماه چيست؟
حضرت فرمود: اي اباالحسن! برترين اعمال دراين ماه پرهيز از محرمات است.

  

مسئول: Mitr@ (میترا)

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و نهم

 

زلیخا که رازش را بر ملا یافت و زنان شهر را به سرزنش عشقش مشغول دید گروهی از زنانشهر را به درون دعوت کرد و در نهایت حیله گری برایشان پشتی های زیبا قرار داد تا به آن ها تکیه دهند.در مقابل هر یک از آنان ظرفی قرار داد و در هر کدام میوه ای (ترنجی)و چاقویی قرار داد و یوسف را به اتاقی دیگر که میوه ها و غذاها در آن بود فرستاد و به او گفت من میهمان دارم   هر وقت صدایت زدم سبد میوه ی دیگر را بیاور

و به زنان که گفته می شود بیش از ده نفر بودند گفت:مشغول خوردن میوه شوید تا من یوسف را صدا زنم و او را ببینید تا متوجه شوید من شیدای کدام جمال دلربایی شده ام

زنان هم چاقو را به دست گرفتند تا میوه بخورند که زلیخا   یوسف را فرمان داد به درون پذیرایی بیاید

یوسف به درون آمد .چشمان حیرت زده ی زنان مهو تماشای یوسف شد .آن قامت زیبا و چهره ی نورانی   صورتی که ناگهان همچون خورشید از پشت ابر ظاهر شد   چشم ها را خیره کرد

زنان چنان واله و حیران شدند که دست از میوه و میوه از دست باز نشناختندوبه فرموده ی قرآن که در صدق گفتارش تردیدی نیست چنان از خود بی خود شدند که به جای ترنج دست ها را بریدند

و هنگامی که دیدند در اوج زیبایی   برق حیا و عفت نیز از چشمان جذاب یوسف می درخشد و رخسار معصومش از شدت حیا گلگون شد   همگی فریاد بر آوردند

نه!این جوان هرگز آلوده نیست   بنده ای است پاک و منزه  . نه! او اصلا بشر نیست   فرشته ای است از آسمان آمده در نهایت پاکی و بزرگواری و زیبایی .

زنان مصر که قافیه را به کل باخته بودند و یادشان رفته بود که برای سرزنش زلیخا به سبب عشقش به یک غلام آمده بودند   با دستان مجروح که از آن ها خون می چکید  همچون مجسمه هایی بی روح در جای خویش خشک شده بودند و نشان دادند دست کمی از همسر عزیز مصر ندارند

زلیخا که خوب می دانست چه کسانی را دعوت کند (کسانی که چون خودش غرق در بی بند وباری و هوسرانی بودند )و بسیار فریبکارانه صحنه را تدارک دیده بود   از فرصت استفاده کرد و رو به آنان گفت:((این همان کسی است که مرا به سبب عشقش سرزنش می کردید))ا

شاید او می خواست بگوید اگر شما با یکبار مشاهده ی یوسف   چنین عقل و هوش خویش از دست داده اید و دستان خود را بریدید و به مدح و ثنایش برخاستید   چگونه مرا ملامت می کنید که هر صبح وشام او را میبینم؟

سپس در نهایت غرور و شادمانی از اینکه نقشه اش به خوبی پیش رفته   یکباره تمام پرده ها را کنار زد و با صراحت تمام اعلام کرد :((آری   من او را بسوی خویش برای کامجویی دعوت نمودم   اما او خویشتن داری کرد  ))ا

 Mitr@

 ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

پاییز

 

تمام فصل ها را یک طرف بگذار

تو پاییز را یک طرف بگذار

تمام آهنگهای عاشقانه را

برای رقص برگ ها یک طرف بگذار

برای گلهای رازقی باغچه

برای هر نسیم یکطرف بگذار

شکوه پر کشیدن برگ های سرخ

برای سانس آخر عشق یک طرف بگذار

برای نم نم باران های پاییزی

برای ابرهای سیاه و سپید یک طرف بگذار

تمام روزهای خسته ی غم را

به یاد خاک نم خورده یک طرف بگذار

برای قدم زدن در کو چه های شعر

برای غزل های نجمه (1) یک طرف بگذار

 

 

پی نوشت :

(1) مرحوم نجمه زارع (شاعر کتاب عشق قابیل است

                                                                                            سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

  

نامه

 

يك آسمان شهيد و گل و بوي السلام

آغاز يك سفر به تو تبريك و احترام

زحمت كشيده اي و به تشييعم آمدي

همراه يك كفن، شب تبعيد يا قيام

دستي به مشت سنگ و دستي به يك قلم

همراه با مبارزه، نامه، «صبا سلام»

اينجا تمام قافله شليك مي شود

در رو به روي من غزلي با دو صد كلام

يا پشت سنگري ته يك عشق مانده ام

فردي گلوله خورد ميان سكوت شام

من همچنان به نامه ي خود فكر مي كنم

يك آسمان گلوله برايم، براي شام

آقا بيا بخور كه غذا سرد مي شود

در روي خاكريز كسي مي شود تمام

من در ميان غربت شب غرق مي شوم

يكسر نگاه شب و منور به روي بام ...

از فرط تشنگي لب خشك و ترك زده

سربازها ببين سر كنسروهاي خام-

را سر بريده اند يكي پشت ديگري

يك جبهه بي كسي ته آتش بس مدام

بيهوش مي شوم و مرا مي زند كسي

پوتين و مشت و سنگ، اسارت، پلاك، نام...

 حالا قلم به دست، وصيت « صبا بخوان»

يك كاغذ سفيد، خداحافظ اي سلام

گويي تمام شد و قلم ماند روي خط

يك جسم گمشده، ته قبري بدون نام

ادريس زاده عباس ـ 18 ساله ـ كوهسرخ

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

افسانه باران

 

ـ فریدون مشیری

شب تا سحر من بودم و لالاي باران
اما نمي دانم چرا خوابم نمي برد
غوغاي پندار نمي بردم
غوغاي پندارم نمي مرد
غمگين و دلسرد
روحم همه رنج
جان همه درد
آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار مي كرد
چشمان تبدارم نمي خفت
افسانه گوي ناودان باد شبگرد
از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست
سر مي كشيد از بام و از در
گاهي صداي بوسه اش مي آمد از باغ
گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت
گه پاي مي كوبيد روي دامن كوه
گه دست مي افشاند روي سينه دشت
آسوده مي رقصيد و مي خنديد و ميگشت
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت
پا روي دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
 سي سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت شكسته است
خود را چنين ‌آسان چرا كردي فراموش
تنهاي تنها
خاموش خاموش
ديگر نمي نالي بدان شيرين زباني
ديگر نمي گويي حديث مهرباني
ديگر نمي خواني سرودي جاوداني
دست زمان ناي تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
اين دل كه مي لرزد ميان سينه تو
اين دل كه درياي وفا و مهرباني است
اين دل كه جز با مهرباني آشنا نيست
اين دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهاي تن تست
 اين مهرباني ها هلاكت ميكند از دل حذر كن
از دل حذر كن
از اين محبت هاي بي حاصل حذر كن
مهر زن و فرزند را از دل بدر كن
يا دركنار زندگي ترك هنر كن
يا با هنر از زندگي صرف نظر كن
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
افسانه گوي ناودان افسانه ميگفت
پا روي دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
يك شب اگر دستت در آغوش كتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
اين زندگي رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالي بزن بشكن قفس را
آزاد باش اين يك نفس را
از اين ملال آباد جانفرسا سفر كن
پرواز كن
پرواز كن
از تنگناي اين تباهي ها گذر كن
از چار ديوار ملال خود بپرهيز
آفاق را آغوش بر روي تو باز است
دستي برافشان
شوري برانگيز
در دامن آزادي و شادي بياويز
از اين نسيم نيمه شب درسي بياموز
وز طبع خود هر لحظه خورشيدي برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نيست
دنيا همين يك ذره جا نيست
سر زير بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روي دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
چشمان تبدار نمي خفت
 او همچنان افسانه مي گفت
آزاد و وحشي باد شبگرد
از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست
گاهي صداي بوسه اش مي آمد از باغ
گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت
آسوده مي خنديد و مي رقصيد و مي گشت

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (14)

 

پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت سوم)

با توجه به اينكه از بدو غائله كردستان تا به آن زمان، جاده‌هاي منتهي به مريوان، در تصرف عناصر ضدانقلاب بود، «احمد» به ناگزير سوار بر يك فروند هلي‌كوپتر توفورتين هوانيروز، راهي مريوان شد. تجزيه‌طلبان، بر مواضع سوق‌الجيشي شهر به گونه‌اي مسلط بودند كه في‌المثل از ارتفاعات مشرف بر پادگان مريوان قادر بودند افرادي را كه در سطح محوطه پادگان تردد مي‌كردند، شمارش كنند. هم از اين روي، به محض فرود هلي‌كوپتر حامل «احمد» و همراهان او در باند فرود، آنان زير آتش همه جانبة دشن قرار گرفتند. بلافاصله پس از فرود، «احمد» ضمن سازماني نيروها، با يورشي سهمگين و برق‌آسا توانست ارتفاعات سوق‌الجيشي پيرامون شهر مريوان را از تصرف ضدانقلاب آزاد نمايد. سرعت عمل «احمد» در اين تهاجم به حدي بود كه يكي از رزمندگان با لحني اعجاب‌آلود گفته بود:

«...عجيب است! من در كل اين عمليات بيشتر از شش‌گلوله شليك نكردم... اين ديگر چه جور عملياتي است؟ ... شروع نشده تمام شد!»

جالب آن‌كه رقم كل شهداي نيروهاي انقلاب در عمليات آزادسازي ارتفاعات مشرف بر شهر مريوان فقط يك نفر بود! شهيد بزرگوار ولي جناب، كه «احمد» در وصف او گفت:

«...ولي جناب يكي از بهترين برادران همرزم من و اولين شهيد مريوان بود.»

عمليات مزبور از آزادسازي ارتفاعات تا ورود نيروهاي سپاه به داخل شهر 13 روز به طول انجاميد. «احمد» از فتح مريوان اين‌گونه روايت مي‌كند:

«...وقتي ما وارد منطقه شديم كلاً حدود 14 پاسدار و 60 پيشمرگ مسلمان بوديم. به محض ورود، اولين كار ما تصرف ارتفاعات مشرف بر پادگان بود. به ياري خدا آنجا را از دست ضدانقلاب خارج كرديم. بعد هم بلافاصله آماده شديم براي ورود به داخل شهر. فرمانده پادگان كه عنصر ضعيفي بود از ورود ستون نيروهاي ما به داخل شهر جلوگيري مي‌كرد و نمي‌گذاشت نيروهاي اعزامي وارد شهر بشوند.

به اعتقاد من در آن شرايط معني اين عمل خيانت بود. چرا كه به گروهك‌ها فرصت و امكان مي‌داد تا بي دغدغه تمام تأسيسات دولتي در سطح شهر را از بين ببرند. چنان كه همين كار را هم كردند.

تأسيسات ايستگاه رلة راديو-‌تلويزيون و بيمارستان مريوان را از بين بردند. كلية ادارات را غارت كردند و چنان جوي در شهر به‌وجود آوردند كه بخش كثيري از مردم، شهر را تخليه كردند. سرانجام بعد از حدود سيزده روز بلاتكليفي و معطلي، تصميم گرفتيم ولو به طور خودسرانه هم شده، ستون نيروها را وارد شهر كنيم. با سرهنگ صياد شيرازي كه فرماندهي عمليات كل منطقه را به عهده داشت هماهنگي به عمل آورديم و روز سوم خرداد 59 از سه محور نيروها را به طرف شهر حركت داديم؛ محور دارتي‌ران، محور مياني شهر و محور ميدان پادگان. درست همزمان با ورود نيروهاي ما به شهر، بمبي كه ضدانقلابيون از قبل در كوچه‌اي كار گذاشته بودند منفجر شد كه بر اثر آن دوتن از اطفال معصوم مردم كه در كوچه بازي مي‌كردند، به شهادت رسيدند. اين دو كودك بي‌گناه اولين شهداي مردمي فتح مريوان بودند كه پيكرهايشان طي مراسم ويژه‌اي از سوي ارتش و سپاه تشيع شد. تازه بعد از تثبيت نسبي وضع شهر بود كه مردم به مريوان برگشتند. وضع شهر از بد هم بدتر بود. نه فرمانداري بود، نه شهرداري و نه بخشداري. نه بانكي در كار بود، نه بيمارستاني،‌ نه آبي و نه برقي. به ناچار ادارة تمام اين دستگاه‌ها به سپاه محول شد و به ياري خدا توانستيم جمهوري اسلامي را در مريوان جا بيندازيم.»

يكي از نيروهاي شركت كننده در عمليات پيروزمند فتح مريوان، با بياني گرم و تعبيراتي جالب،‌ از فرداي آزادسازي اين شهر مي‌گويد: «...به هر صورت، مريوان آزاد شد و برادر «احمد» هم شد رئيس جمهور مريوان! ما هم به ايشان كمك مي‌كرديم. به محض ورود ما به شهر، برادر «احمد» شروع كرد به تقسيم‌بندي وظايف و دادن مسؤوليت به ما. جداي از مسؤوليت فرماندهي سپاه مريوان، سرپرستي امور اجرايي شهر را هم در غياب فرماندار شخصاً به عهده گرفت. بعد هم هر قسمت از اين وظايف خدمات اداري شهري را به عهدة يكي از بچه‌ها محول كرد. اين در شرايطي بود كه نيروهاي سپاه هيچ تجربه‌اي در ادارة امور شهري و يا ادارات دولتي نداشتند. ولي خب، در آن شرايط بحراني، چاره ديگري هم نداشتيم. كاركنان محلي دولت، با شروع درگيري‌ها از شهر رفته بودند و ادارات هم عملاً مدت‌ها بود كه تعطيل شده بودند. جمع كثيري از اهالي، ناچار به ترك شهر شده و فقط جمعيت محدودي از مردم فقير و مستضعف در مريوان مانده بودند كه راهي به جايي نداشتند...به دستور برادر «احمد»، سرپرستي هر بخش از دستگاه‌هاي تعطيل شده دولتي را يكي از بچه‌هاي سپاه برعهده گرفت. ادارة‌ فروشگاه‌هاي دولتي دست بچه‌هاي ما بود. بين مردم، آرد و نخود و لوبيا و ساير مواد خوراكي توزيع مي‌كرديم. يكي از ما مسؤول ايستگاه رلة راديو-تلويزيون مريوان شده بود. شهردار شهر هم ايضاً از بچه‌هاي سپاه مريوان بود. مرا هم به بيمارستان شهر فرستادند و شدم رييس بيمارستان!»

در پي آزادسازي مريوان، «احمد» پاكسازي محلات و معابر شهر را از لوث وجود عناصر ضدانقلاب در دستور كار نيروهاي سپاه قرار داد. ضدانقلابيون كه هنوز هم مسأله فتح مريوان توسط قواي انقلاب را جدي و قطعيت يافته تلقي نمي‌كردند، فارغ‌البال در معابر عمومي شهر ظاهر مي‌شدند و ضمن پخش اعلاميه‌هاي زهرآگين و شعارنويسي بر در و ديوار محلات، استقرار حاكميت انقلاب در مريوان را به ريشخند گرفته بودند؛ جسارتي كه در قاموس غيرت توحيدي «احمد»، غير قابل تحمل بود. هم از اين رو، ضمن اتخاذ يك رشته تدابير ويژة امنيتي، كار حساس شناسايي و دستگيري عوامل ضدانقلاب در سطح شهر مريوان را آغاز كرد و به عادت معهود، در اين اقدام ضربتي نيز، خود پيشگام رزم‌آوران سپاه بود:

«...همان روزهاي اول فتح مريوان، با جلوداري برادر «احمد»، كار شناسايي و دستگيري افراد ضدانقلاب را شروع كرديم...يك روز سوار بر جيپ، به اتفاق برادر «احمد» داشتيم از خياباني مي‌گذشتيم ... ايشان ناگهان زد روي گرده‌ام و پرسيد: اين كيه؟! رو كردم به سمتي كه اشاره مي‌كرد، ديدم يك نفر سبيل كلفت قلچماقي است، ملبس به لباس كردي كه فانسقه هم بسته. گفتم: برادر «احمد»، نمي‌دانم. گفت: بزنيد كنار، ببينم اين چه كاره است. زدم روي ترمز. «احمد» پياده شد و رفت سر وقت طرف. حالا جالب اينجا بود كه «احمد» با آن قد رشيدش، در برابر آن باباي سبيل كلفت، مثل نوجوان ريزنقشي به نظر مي‌آمد كه در مقابل يك كشتي‌گير سنگين‌وزن ژاپني ايستاده باشد... بلافاصله «احمد» با همان لحن محكم و قرص خودش از او پرسيد: ببينم، تو كي هستي؟ ... چكاره‌اي؟!

آن بابا هم نگاهي به سرتا پاي «احمد» انداخت و همان‌طور كه با گوشة سبيل خودش ور مي‌رفت، بي‌خيال گفت: ما كومه‌له هستيم! آقا، «احمد» چنان سيلي گذاشت زير گوش طرف كه ديديم دراز به دراز نقش زمين شد! بعد، همان‌طور كه مثل شير بالاي سر آن بخت برگشته ايستاده بود، گفت: بچه‌ها، بياييد اين را عقب ماشين بيندازيد، ببينم. نسناس مي‌گه من كومه‌له‌ام! ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم؛ جمهوري اسلامي، والسلام!»

با آغاز پاكسازي معابر و محلات شهر، عناصر شكست خوردة ضدانقلاب بي‌كار ننشستند. آنان كه از قاطعيت و سرسختي اين حريف قدر به ستوه آمده بودند، بر آن شدند تا با يك رشته عمليات تروريستي و ضربات پي‌درپي از طريق يورش‌هاي غافلگيرانه درون شهري، زمين ثبات يافته شهر مريوان را به خيال خام خويش در زير پاي «احمد» و يارانش به لرزه درآورند. «احمد» طي مصاحبه‌اي مفصل، اشاره‌اي مختصر به اين شيطنت ضدانقلاب كرده‌ است:

«...به هر ترتيب ممكن مي‌خواستيم اوضاع مريوان تثبيت بشود. مشكلات ما يكي و دوتا نبود... اما درست در همين زمان ضدانقلابيون به شهر حمله مي‌كردند و ما در داخل مريوان با آنها درگير مي‌شديم.»

از همان هفته‌هاي نخست آزادسازي مريوان، هرشب، در بعضي مناطق شهر، صداي شليك رگبار گلولة مسلسل‌هاي سبك و انفجار نارنجك به گوش مي‌رسيد؛ اما هيچ‌كس قادر نبود دريابد تيراندازي از كدام نقطة شهر صورت گرفته و عاملان آن به كجا مي‌گريزند. اين شبيخون‌هاي غافلگيرانه، براي نيروهاي سپاه مريوان به كلافي سردرگم مبدل شده بود. مسأله آن گاه غامض‌تر به نظر مي‌رسيد كه بچه‌هاي سپاه مي‌ديدند به رغم كنترل دقيق تمامي مبادي ورودي و خروجي شهر، اشرار به راحتي در سطح شهر حاضر شده، اهداف تروريستي خود را اجرا مي‌كنند. سوال اصلي اين بود: عناصر ضدانقلاب از چه طريقي وارد شهر مي‌شوند و چگونه بعد از هر درگيري، از مريوان خارج مي‌شوند؟ معمايي به ظاهر دشوار كه حل آن را «احمد» برعهده گرفت:

«... يك روز برادر «احمد» سراغم آمد و گفت: اين مطلبي را كه مي‌گويم، به هيچ‌كس نبايد بروز بدهي. برو داخل كانال فاضلاب شهر را مين‌گذاري كن! گفتم: برادر «احمد»! آخر چرا آنجا؟ گفت: ضد انقلاب از اين طريق، از مسير كانال وارد شهر مي‌شود. گفتم: آنجا پر از كثافت و هرز آب است. آخر توي كانال فاضلاب كه نمي‌شود تردد كرد؛ گفت: من سه شب رفتم و چك كردم. ديده‌ام از اين مسير مي‌آيند و مي‌روند. حالا هم با من جر و بحث نكن. دستور را كه مي‌داني؟ چيزي هم به كسي نگو تا موش‌هاي فاضلاب، نتيجه قايم باشك بازي‌هاي خودشان را ببينند!

ما هم حسب‌الامر رفتيم و آنجا را تله‌گذاري كرديم. از قضا يكي دو شب بعد، انفجار مهيبي در كانال فاضلاب به وقوع پيوست. صبح روز بعد كه براي وارسي محل رفتيم، ديديم حدس برادر «احمد» درست بوده. ديوارة كانال از خون سرخ شده بود. منتهي مشخص بود كه اجساد را با خودشان كشيده و برده بودند. پروندة موش‌هاي فاضلاب در مريوان، اين‌جوري مختومه شد!»

به دنبال تثبيت وضعيت امنيت داخلي شهر مريوان، «احمد» بلافاصله به اتفاق شهداي بزرگوار عباس كريمي، محمد توسلي، رضا چراغي، حسين قجه‌اي، «احمد» چراغي، حسن زماني، سيدرضا دستواره و ديگر رزمندگان سپاه مريوان،‌دست به كار گسترش سازمان رزم قواي انقلاب در منطقه اورامانات و آغاز يك رشته عمليات پاكسازي مواضع تجزيه‌طلبان گرديد. در همين مقطع نيز بود كه به امر حساس و خطير تسليح و تجهيز نيروهاي بومي وفادار به انقلاب همت گماشت. به گفتة يكي از سرداران سپاه غرب كشور:

«... يكي از علل اصلي موفقيت «احمد» در كردستان، اين بود كه صف مردم فقير و مسلمان اين منطقه را در همه‌ جا، چه در مناطق تحت كنترل ضد انقلاب و چه در مناطق آزاد شده، از صف ضد انقلاب جدا كرده بود. «احمد» هيچ وقت اين مرزبندي را ناديده گرفت. مثلاً در جريان تشكيل سازمان پيشمرگان مسلمان كرد در مريوان، «احمد»، از علمداران و بانيان اصلي اين جريان محسوب مي‌شود. نفس مشاركت او در تشكيل اين سازمان، خودش از اين شناخت منطبق بر واقعيات «احمد»، از مسائل كردستان سرچشمه مي‌گيرد. او در انتخاب نيروهاي مسلمان كرد براي رده‌هاي مختلف اين سازمان در مريوان به قدري حساب شده و ظريف برنامه‌ريزي كرده بود كه اين نيروها جزو كيفي‌ترين عناصر انقلابي بومي در سطح كل استان كردستان به شمار مي‌آمدند؛‌ تا جايي كه نيروهاي سپاه و ارتش در سطح استان، به خاطر اعتماد و اطميناني كه به روحية انقلابي نيروهاي كرد تحت امر «احمد» داشتند، اكثر اوقات براي عمليات در ديگر جبهه‌هاي كردستان به مريوان مي‌آمدند و از «احمد» مي‌خواستند تعدادي از بچه‌هاي پيشمرگ مسلمان مريوان را در اختيار آنها بگذارد.»

 

 

حذف اضطراری

 

***   ملانصرالدین زن خیلی زشتی داشت که همیشه از او گریزان بود. روزی زن ، در خانه ی ملا را زد. ملا پرسید : کیست؟ زن گفت : من هستم و به خانه ی تو فرود آمده ام. ملا گفت : کاش خانه به تو فرود می آمد!!!

***   روزی ملانصرالدین خر خود را به بازار برد که بفروشد ، هر مشتری که به آن می رسید اگر از جلو می آمد خر دهانش را باز می کرد که گاز بگیرد و اگر از عقب می آمد خر جفتک می زد! شخصی به ملا گفت : با این وضع کسی آن را نمی خرد. ملا گفت : قصد فروش آن را ندارم ، فقط می خوهم مردم بدانند که از دست این حیوان من چه می کشم!!!

***   روزی ملانصرالدین با جمعی از اطفال برای دعای باران به صحرا رفت، شخصی پرسید : ملا این بچه ها را کجا می بری؟ گفت : برای دعای طلب باران به صحرا می برم چون دعای اطفال مستجاب می شود و باران می بارد. آن شخص گفت : اگر دعای اطفال مستجاب می شد تا به حال در این مدرسه یک معلم زنده نمی ماند!

***   لباس و کفش مردی را دزدیده بودند ، به در امازاده متوسل شد و می گفت : ای امامزاده تا تو سارق لباسهایم را پیدا نکنی من از اینجا نمی روم! ملا که شاهد این صحنه بود به او گفت : وقت خود را تلف نکن ، پارسال فرشها و اثاث این امامزاده را برده اند هنوز نتوانسته سارق وسایل خودش را پیدا کند حالا می خواهی لباسهای تو را پیدا کند؟!!!!

***   روزی ملا متوجه شد که همسایه ی دست راستی او عزادار هستند و همسایه ی دست چپی عروسی دارند. چون نمی دانست چه باید بکند بر روی پشت بام می رود و با دست راست سینه و با دست چپ بشکن زده و می رقصید!!!

***   یک روز ملا می خندید و از خنده ریسه می رفت. مردم تعجب کردند و دورش را گرفتند. هرچه کردند خنده اش بند نیامد. عاقبت سطلی آب ریختند و از او پرسیدند به چه می خندیدی؟ ملا خنده اش بند آمد گفت : راستی داشتم به چه می خندیدم؟!!!!!

***   شخصی مهمانی داشت. شب شد و میزبان ، میهمان را در اتاق همکف خواباند. نصف شب صدای خنده میهمان از بالکن آمد. میزبان پرسید : چه اتفاقی افتاد؟ مهمان گفت : در خواب به پایین غلطیدم! میزبان گفت : مردم از بالا به پایین می غلطند تو از پایین به بالا می غلطی؟!!!! میهمان گفت : اتفاقاً من دارم به همین می خندم!!!!

 

دعای ازدواج برای پسران مجرد!

 

اللهم ارزقنا حورياً تك دانه و كم توقعاً و والدينها رو به موتاً و جهيزيتها كامله و كدبانوا في الامور المنزل و تسليماً لخشمنا و خدمتناً

 

دانشجوها!

از صفر من تا بيست تو راهي بجز تقدير نيست دلخوش به استادم مکن حذف اضطراري دير نيست!

 

 

 

 

 

 

 

لیلا،کتاب،دوبیتی

 

مرا با دیگران میلی نباشد

اصولاْ میل من خیلی نباشد

برایم زندگی وقتی قشنگ است

که چاپ دوم از لیلی نباشد

 

مرا از پشت سر لیلا صدا کرد

کلید انداخت در را زود وا کرد

مرا که داشتم می مردم از شرم

همانجا با کتابش آشنا کرد!

 

چه شبها تا سحر بیدار٬ خواندم!

کم آوردم ولی بسیار خواندم

کتاب عشق لیلای خودم بود

کتابی را که ششصد بار خواندم! (۱)

 

شبی تب کردم و در خواب لیلا

شدم از دیدنش بیتاب لیلا

برایم کاسه آبی سرد آورد

نجاتم داد از تب آب لیلا!

 

درخت از دست باد آن شب کتک خورد

به روی صورت ما- هردو - چک خورد

کتاب از دست من افتاد و نشکست

ولیکن کوزه ی لیلی ترک خورد!

 

چرا رایانه ایمیلی نیاورد؟!

چنان که رود هم سیلی نیاورد٬

من از بیگانگان هرگز ننالم

کتابم را چرا لیلی نیاورد!

 

نبودم این زمان ای کاش٬ آقا

و یا اهل کتاب و بحث و اینها

اگر من نیز بودم مثل لیلا

کتابم چاپ شصتم داشت حالا! (۲)

 

 (۱) : در برخی نسخ نهصد بار و در بعضی هفده بارآمده است بر اساس آخرین نسخه ی به دست آمده

      هجده بار نیز درج است.مسئله ی جالب توجه این است که یکبار بیشتر بوده و این اهمیت وجذابیت

       کتاب لیلی را نشان میدهد که آدم دلش می خواسته همین طور٬ شب و روز آن را بخواند. وقتی

       محتوای کتاب خوب باشد همه چیز تحت الشعاع چیز های دیگر قرار می گیرد! 

(۲) : زبان حال آقای شاعری که کتابش را هیچ ناشری چاپ نمی کند!( البته در زمان طا غوت!!!!)

 این مطلب را از اینجا بخوانید

 

Desktop همیشه خالی

 

در فضای خالی Desktopکلیک راست کنید و موس را برروی Arrange icons by یک ثانیه نگاه دارید صفحه ی باز می شود که در ان گزینه ای با نام Show Desktop Icons وجود دارد شما باید چک ان را بردارید بعد چند ثانیه صبر کنید مشاهده می کنید که Desktop خالی است شما نمی توانید هیچ ایکونی روی ان قرار دهید.
اگر خواستید مثل اولش بکنید مراحل بالا را بروید بر رویShow Desktop Icons دوباره چک بزنید.

 

 

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان سیزدهم:

 

مردی كه اندرز خواست

 

مردی از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم رسيد . از آن حضرت‏ پندی و نصيحتی تقاضا كرد . رسول اكرم باو فرمود : " خشم مگير " و بيش‏ از اين چيزی نفرمود .
آن مرد به قبيله خويش برگشت . اتفاقا وقتی كه به ميان قبيله خود رسيد ، اطلاع يافت كه در نبودن او حادثه مهمی پيش آمده ، از اين قرار كه‏ جوانان قوم او دستبردی به مال قبيله‏ای ديگر زده‏اند ، و آنها نيز معامله‏ به مثل كرده‏اند ، و تدريجا كار به جاهای باريك رسيده ، و دو قبيله در مقابل يكديگر صف آرائی كرده‏اند ، و آماده جنگ و كارزارند . شنيدن اين‏ خبر هيجان آور ، خشم او را برانگيخت . فورا سلاح خويش را خواست و پوشيد و به صف قوم خود ملحق و آماده همكاری شد . در اين بين ، گذشته به فكرش افتاد ، به يادش آمد كه به مدينه رفته و چه چيزها ديده و شنيده ، به يادش آمد كه از رسول خدا پندی تقاضا كرده‏ است ، و آن حضرت به او فرموده ، جلو خشم خود را بگيرد .
در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم ، و به چه موجبی من سلاح پوشيدم‏ ، و اكنون خود را مهيای كشتن و كشته شدن كرده‏ام ؟ چرا بی‏جهت من برا فروخته و خشمناك شده‏ام ؟ ! با خود فكر كرد الان وقت آن است كه آن جمله‏ كوتاه را به كار بندم . جلو آمد و زعمای صف مخالف را پيش خواند و گفت : " اين ستيزه برای‏ چيست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوز است كه جوانان نادان ما كرده‏اند ، من‏ حاضرم از مال شخصی خودم اداكنم . علت ندارد كه ما برای همچو چيزی به جان‏ يكديگر بيفتيم و خون يكديگر را بريزيم " . طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت اين مرد را شنيدند ، غيرت و مردانگی شان تحريك شد و گفتند : " ما هم از تو كمتر نيستيم . حالا كه چنين است ما از اصل ادعای خود صرف‏ نظر می‏كنيم " .
هر دو صف به ميان قبيله خود بازگشتند ( 1 ) .

 

پاورقی :
. 1 اصول كافی ، جلد 2 ، صفحه . 404

 

مسئول: فرنوش

 

دلم جوش زده است !

 روی دلم جوش زده است . می ترسم بترکانمش . می ترسم بترکد و این دفعه به جای چرک ازش چیز دیگری بیرون بریزد . آخر تا حالا روی دلم جوش نزده است .  وقتی به مامان گفتم دلم جوش زده است . سرش را که همیشه موقع شستن لباس ها لب حوض پایین می اندازد و به لباسها یا شاید هم تشت یا شاید هم به جای دیگر زل می زند بالا آورد و گفت : تو که بلدی چه جوری بترکونی خب این یکی رو هم ... .

آره بلدم چه طوری جوش بترکانم . دو تا انگشت اشاره ام را می گذارم دو طرف جوش و فشار می دهم . آن قدر فشار می دهم تا صدای تق یا شاید پق یا شاید هم پر از جوش در بیاید و سرش باز شود و آن وقت من باز هم آن قدر فشار می دهم تا تمام چرک های زرد یا شاید هم سفید مایل به زرد از آن بیرون بیاید . بعد هم خون بیاید . اول خونش کمی نارنجی است ولی من آن قدر فشار می دهم تا خون قرمز بیرون بیاید . بعد هم با یکی از تکه پارچه های کنار بساط خیاطی مامان روی جوش را پاک می کنم .

 می دانم تا حالا خیلی جوش ترکانده ام . جوش های اعظم که همیشه ی خدا پیشانیش پر از جوش است یا جوش ها مرتضی که هر چه قدر هم فشار می دهم خون قرمز بیرون نمیاید . تا حالا چند بار از مامان پرسیده ام چرا خون مرتضی این قدر سیاه است ولی هر بار چیزی نگفته و بلند شده و منقل مرتضی را با پا از اتاق پرت کرده بیرون و مرتضی هم آمده و زیر چشم مامان را کبود کرده و باز هم مامان گریه کرده و من به خودم قول داده ام که دیگر این سوال را نپرسم ولی باز هم پرسیده ام .

مامان هم همیشه جوش می زند . ولی نه مثل اعظم و نه مثل مرتضی . جوش های مامان یک شکل دیگر است . دختر کبری خانم که دارد پزشکی می خواند یک بار گفت جوش های مامان عصبی است . ولی من نمی دانم فرق جوش عصبی با جوش معمولی چیست . برای همین جوش های مامان را زیاد در نمی آورم .

آخر می ترسم که جوش عصبی یک جورهایی با جوش معمولی فرق کند و مامان خیلی دردش بگیرد و از درد مثل بابا به خودش بپیچد و ناله کند و بعد هم داد بکشد و من و اعظم را بزند .

 تا حالا هیچ کدام از جوش های بابا را هم نترکانده ام . آخر می ترسم بابا مثل همیشه عصبانی شود و آن وقت  از روی پله ی اول اتاق که همیشه رویش می نشیند بلند شود و بیآید توی اتاق و کمربند را بر دارد و من و اعظم آن قدر گریه کنیم تا مامان بدود جلو و از زیر فرش یک کم پول درآورد . بابا هم لگدی به من یا اعظم بزند و در را محکم ببندد و برود .

جوش روی دلم خیلی اذیتم می کند . هر روز دارد بزرگتر می شود . اول ها از زیر پیراهن مردانه ی کهنه ی مرتضی که برایم خیلی بزرگ است دیده نمی شد ولی الان دیده می شود . سرش نه سفید است مثل جوش های خودم . نه قرمز است مثل جوش های اعظم نه سیاه است مثل جوش های مرتضی . حتی مثل جوش های مامان هم نیست .

نمی دانم دیروز فکر می کردم شاید اصلا جوش نیست و بچه است . ولی نه . من و بچه  ! آخر من که شوهر ندارم . ولی خب مگر دختر خاتون خانم که چند ماه پیش ازاین محل رفتند شوهر داشت . ولی نه کاش بچه نباشد . آخر ان وقت بابا او را هم می زند . مثل من مثل اعظم مثل مامان .

آخ .

جوش روی دلم ترکید . ولی هیچی بیرون نیامد . فقط چند قطره اشک . چه مسخره !

                                                                         تابستان 85

                                                                        فرنوش زنگوئی 

  

با مسئولیت : ساحل

 

 

 

 

 

dini_iran58@yahoo.com

 

آبی تیم محبوب است

 

تو می گویی که استقلال

دگر گوید که پیروزی

چه فخری می کنیم امروز

آری آسمان آبی است

دریا آبی آبی

لنگی قرمز است آری

آری آبی آبی

دگر گوید که خون عاشقان قرمز

چشمهای عشقبازان قرمز قرمز

ولی آن کیسه دلاک نامان آبی آبی

نگه کن پیرمرد ساده و تنها چه می گوید به زیر لب

چه می فهمد که قرمز چیست؟آبی تیم محبوبیست

برایش تکه نانی به رنگ قرمز قرمز

2 ساعت خواب آری آبی آبی

کنار کلبه اش از ترس سرما در امان ماندن

همان قرمز ترین رنگ است

نگه کن پیرمرد ساده و تنها چه می گوید به زیر لب

چنین زیبا و با لحنی پر از اندوه می گوید

به فکر لقمه ای نان باش

چه استقلال چه پیروزی

 

ع.ص (فریاد)    

 

kheyrr@gmail.com

 

یا مصطفی ...

 

 

حرف آخر:

خدای من!

هیچ جنبش وتوانایی نیست جز به قدرت تو واز ناراحتیها وگرفتاریهای دنیا نجاتی نیست جز به عصمت ومانع شدن تو.

پس از تو درخواست می کنم به حکمت ودانش رسایت وبه نفوذ داشتن مشیت وخواسته ات که مرا جز در معرض جودو احسانت در نیاوری ومرا هدف فتنه ها وآشوبها نگردانی وبردشمنان مرا ناصر ویاور باشی وبر رسواییها وعیبها پوشاننده واز بلاها نگهدارنده واز معاصی وگناهان منع کننده وباز دارنده. 

به رافت ومهربانیت ای مهربانترین مهربانان.

 

          

 

 

 

 

 

 

 

 

تعرفه های تبلیغات تصویری در ایمیل ها، وبلاگ ها و وبسایت مشکان

 

شنبه، سه شنبه و پنجشنبه هر هفته به روز می شود          وبسایت رسمی گروه اینترنتی مشکان   

 

MoBiN Group

 

 

 

 

 

توجه :  گروه اینترنتی مشکان هیچ مسئولیتی در قبال محتوای سایت ها و وبلاگ های معرفی شده در این قسمت ندارد

 

////   مشکان در میهن بلاگ  ////   سیر و سفر (وبلاگ)   ////   عدل الهی (وبلاگ دینی)   ////  

 

////   خویش گمشده من   //// جانبازان شیمیایی    ////    شهیدان زنده     ////

 

////    سایت دفتر استفتائات حضرت آیت الله سید محمد صادق روحانی    ////

 

////    شعر    ////    انجمن دیوانگان    //// صمیمانه ها     ////    تنها علمدار    ////

 

////    استقلال و بارسا و اینتر و چلسی    /////     به نام دوست که هرچه دارم از اوست

 

لینک وبلاگ شما اینجا ( برای سفارش کلیک کنید)

 

لینک وبلاگ شما اینجا (  برای سفارش کلیک کنید)