بنام
خدای منتظران

سال دوم ـ شماره 61 ـ شنبه 25 شهریور 1385

حرف اول:
معبود من!
به تو شکایت می کنم از دشمنی که مرا گمراه می کند وشیطانی که مرا اغوا
کرده وبه راه باطل می کشاند که سینه ام را به وسوسه های خود پر کند
واحاطه کرده وفراگیر شده اوهامش در دلم که شیطان کمک می کند به هواپرستیم
وزینت می دهد برای من حب دنیا را وبین من وبین اطاعت وبندگی ونزدیکی به
تو حایل می شود.


سلام ... سلام ... سلام
حالتون چطوره؟
1ـ کم کمک نزدیک می شویم به ماه سراسر نور و مبارک رمضان ... راستش را
بخواهید آن قبل ترها وقتی ماه رمضان نزدیک می شد با خودم می گفتم : وای
کی می خواد سی روز روزه بگیره ... اما وقتی به آخرهای ماه رمضان می
رسیدیم ناخودآگاه توی ذهنم این بود که باز هم یک فرصت بزرگ و استثنایی
برای بندگی را از دست دادم. راستی کاش همه ماه هایمان مثل رمضان بود همه
خوش اخلاق ... آمار جرم و جنایت پائین و ...
2ـ تصویری که این پائین می بینید کاریکاتوری است که روزنامه شرق به خاطر
آن (یا شاید یکی از دلایل آن) توقیف شده است. صفحه شطرنج قاعده بازی
سیاسی است و الاغی که می بینید (طبق شنیده ها) مسئولین ایرانی هستند ( که
قاعده بازی را بلد نیستند وگرنه به جای اسب خر نمی کشیدند) که هاله ای از
نور نیز دورشان را گرفته است. اگر منظور طراح این کاریکاتور همین چیزی
است که گفته می شود واقعا کار زشت و بدی انجام داده که البته با توجه به
خط مشی مسئولان شرق امری طبیعی است.

3ـ نسخه جدید هفته نامه مشکان به احتمال فراوان ـ اگر اتفاق خاصی نیفتد ـ
هفته آینده پیش روی شما دوستان گرامی خواهد بود.
بزودی و در گروه مشکان ...

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی
120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم (ص)
قسمت سیزدهم
41ـ حق پياده
پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله هنگامى كه سواره بودند، نمى گذاشتند كسى پياده
با آن حضرت
حركت كند، يا او را با خود سوار مى كردند و چنانچه طرف قبول نمى كرد، مى
فرمودند:
جلوتر و در فلان جا منتظر باش
.
42ـ حق فرزند
حق فرزند من چيست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
اسم نيكو برايش انتخاب كنى ، و به خوبى او را ادب كنى ، و به كار مناسب و
پسنديده
اى بگمارى
.
43ـ حلال و حرام
عربى
شرفياب محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد و عرض كرد: يا رسول الله
، از
خداوند بخواه دعاى مرا مستجاب گرداند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
اگر مى خواهى دعاى تو مستجاب شود، كسبت را از حلال بگير و مالت را پاك كن
و از حرام
به شكمت داخل نكن
.
44ـ حلم
انس بن
مالك مى گويد:
ده سالم تمام خدمتگذار پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله بودم
.
هرگز نفرمود: چرا چنين و چنان كردى ؟ يا چرا چنين و چنان
نكردى ؟
نيز از انس نقل شده كه
:
ساليانى به رسول اكرم صلى الله عليه و آله خدمت كردم ، هرگز مرا
ناسزا نفرمود.
هرگز مرا كتك نزد. هرگز مرا از خود نراند. هرگز به من پرخاش
نكرد. هرگز در برابر سستى و سهل انگارى من نسبت به كارى ، با من تندى و
درشتى
ننمودى . هرگاه كسى از خاندانش با من خشونت به خرج مى داد، حضرت مى
فرمود: بازش
گزار! هر چه باشد، پيش خواهد آمد.
45ـ حمد شكر
در
مواقعى كه خبر خوشى براى آن حضرت مى آوردند و شاد بود، مى گفت
:
الحمد لله على كل نعمة
.
وقتى گرفتار مصيبت و اندوه مى شد، مى
گفت
:
الحمد لله على كل حال
.
خلاصه شكر و حمد از زبان
حضرتش نمى افتاد.

مسافرت (به یاد زنده یاد پوپک گلدره)
دانلود
دانلود آهنگ نم نمک ـ حامد هاکان
برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه
save target as
را انتخاب نمائید.

:: مرگ
ما را هم بايد امام زمان
(ع) امضاء كند
::
يكي از بزرگان نجف كه اصا لتا ايراني است
مي فرمودند:
من در نجف با شخصي
ازدواج كردم و در فصل تابستان براي زيارت و ملاقات اقوام و خويشان عازم
ايران شديم
و پس از زيارت حضرت ثامن الحجج علي بن موسي الرضا (ع) عازم وطن خود كه
نزديك مشهد
بود گرديديم .آب و هواي آنجا به همسرمن نساخت و مريض شد روز به روز مرضش
شدت
پيداكرد و هر چه معالجه كرديم فايده اي نداشت و مشرف به مرگ شد من در
بالين او بودم
بسيار پريشان شدم و ديدم عيال من در اين لحظه فوت مي كند و بايد تنها به
نجف برگردم
و در پيش پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و آنها بگويند: دختر نو عروس
مارا برد و در
آنجا دفن كرد و خودش برگشت . حالت تشويش و اضطراب عجيبي در من پيدا شد
فورا در اتاق
مجاور ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسل به امام زمان (ارواحنا فداه)
پيدا كردم
و عرض نمودم
:
يا ولي اللهيا
صاحب الزمانزن من را شفا بدهيد كه اين امر از دست شما ساخته است و با
نهايت تضرع و
ا لتجاء متوسل شدم و حال توجهي پيدا كردم
.
سپس به اتاق عيالم آمدم ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است تا چشمش به من
افتاد گفت : چرا مانع شدي ؟! چرا نگذاشتي ؟!
من نفهميدم او چه مي گويد و تصور
كردم كه حالش بد است بعد كمي به او آب داديم و غذا به دهانش گذارديم
آنگاه قضيه خود
را براي من تعريف كرد و گفت
:
عزرائيل براي قبض روح من با لباس سفيد آمد و بسيار
متجمل و زيبا و آراسته بود و به من لبخندي زد و گفت حاضر به آمدن هستي ؟
گفتم : آري
بعد ديدم حضرت اميرالمو منين (ع) تشريف آوردند و با من بسيار ملاطفت و
مهرباني
كردند و به من گفتند : من مي خواهم بروم نجف مي خواهي با هم به نجف برويم
؟ گفتم
:
بلي خيلي دوست دارم با شما به نجف بيايم
.
من برخاستم لباس خود را پوشيدم و
آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف برويم همين كه خواستم با آن حضرت از
اتاق خارج
شوم ديدم كه حضرت امام زمان (ع) تشريف آوردند و به امام علي (ع) فرمودند
كه اين
بنده به ما متوسل شده لطفا حاجتش را برآوريد . حضرت اميرالمومنين (ع) نيز
بلافاصله
به عزرائيل فرمودند: به تقاضاي اين مرد مومني كه به ما متوسل شده برو تا
موقع معين
و اميرالمومنين (ع) هم از من خداحافظي كردند و رفتند . چرا تو دعا كردي و
نگذاشتي
من بروم ؟1
قربان آن آقايي بشويم
كه آمدن و رفتن و حيات و ممات ما را او بايد امضاء كند.

مسئول:
daneshjoo
رهجوی کمال (16)
عمده ترين دريچه ي فعاليّت فطرت چيست؟
عمده ترين بخش فعاليت فطرت دريچه ي روحي و رواني است . به طور مثال
حسّ دوستي در همه ي انسان ها وجود دارد و اين يك حسّ طبيعي است. حسّ
دوستي ، صورت هاي مختلف و متفاوتي دارد : گاهي به صورت محبّت و گاهي به
صورت عملكرد هاي انساني و گاهي به صورت هاي ديگر است.
پرستش نيز يك نياز فطري در انسان هاست كه گاهي صورت دوست داشتن را به
خود مي گيرد و اين احساس دوستي به شكل هاي مختلفي بروز مي كند. همچنين
پرستش ، صورت عشق را نيز در خود شعله ور مي كند و يا شايد بتوان گفت عشق
خود يك نوع پرستش است و آنچه كه تشنگي پرستش را سيراب مي كند ، عبادت و
ستايش است و انسان با عبادت همچون قطره اي وارد اين درياي پر عظمت مي شود
و به قدرت كل پيوسته مي گردد پس مي توان گفت : عبادت يك حركت تعالي دهنده
است و يك راه وصول به معبود است و بالاترين عبادت ها «نماز» است.نماز،
عروج به سمت معبود است.
عمل نیک یا دوستی آل محمد
امام رضا عليه السلام فرمودند:
لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد فى العبادة اتكالا على حب آل محمد (ص)
و لا تدعوا حب آل محمـد(ص) لامرهـم اتكـالا علـى العبـادة فـانـه لايقـبل
احـدهـمـا دون الاخر.
مبادا اعمال نيك را به اتكاى دوستى آل محمد(ص) رها كنيد، مبادا دوستى
آل محمد(ص) را به اتكاى اعمال از دست بدهيد، زيرا هيچ كدام از ايـن دو ،
به تنهايى پذيرفته نمى شود .
( بحارالانوار،ج78،ص348)

مسئول:
Mitr@
(میترا)
یوسف قهرمان خوبی ها
قسمت چهل و هشتم
رفتار و گفتار خود را ارزیابی کنیم که
جدا ریشه ی فلان عمل یا بهمان سخن خیرخواهی بوده یا چیز دیگر .گاهی در
مراقبت جدی
از نفس در می یابیم که بسیاری از کارهای ما که ظاهری شایسته دارد ریشه در
نیتی زشت
و پلید دارد که تا کنون از آن بی خبر بوده ایم .گاهی ممکن است حتی تذکر و
انتقادمان
ریشه در حسادت ما داشته باشد به خصوص تذکر دادن در جمع بیشتر ممکن است به
هدف تخریب
شخصیت دیگری باشد نه اصلاح او .از امروز تصمیم بگییریم در انجام هر کاری
و بیان هر
سخنی نیت حقیقی آن را در خود کشف کنیم که آیا به راستی به قصد اصلاح و
خیرخواهی
بوده یا تخریب و بدخواهی
نکته ی دیگر این که بر اساس تعالیم
الهی نشر گناه و بازگویی آن چه بسا از خود ارتکاب آن سنگین تر و عظیم تر
باشد .چرا
که بازگو کردن گناه دیگران نه تنها کمکی به شخص خطاکار نمی کند بلکه خطا
را در ذهن
دیگران عادی و شایع و فراوان جلوه می دهد.واقعا باید از همه ی کسانی که
گناهان
دیگران را برای یک دیگر تعریف می کنند پرسید هدف شما چیست؟پرودگاری که ما
را حتی از
بازگو کردن خطاهای گذشته ی خودمان برای دیگران منع کرده و تنها از ما
خواسته در
خلوت با خودش به خطاهایمان اعتراف و توبه کنیم تا ما را ببخشد چگونه
راضی می شود
که ما گذشته ی تیره و سیاه دیگری را بازگو کنیم؟
البته شاید ذکر این نکته هم ضروری
باشد که در مواردی هم وظیفه ایجاب می کند پرده از خطای دیگران برداریم
مثلا اگر
کاهبرداری به شما لطمه ی مالی جدی زده و حالا نزد همسایه و دوست شما رفته
و قصد
دارد از آنان سوئ استفاده ی مالی کند روشن است که برای دفع خطر از دیگری
باید او
را از خطاهای پیشین فرد خطاکار آگاه نمود
بیان جرم و گناه دیگران و نشر آن
گناهی است بس بزرگ تر که حتی گناه را در ذهن خودمان کمرنگ و سبک جلوه می
دهد.هرگز
خطاهای پیشین دیگری یا خود را برای دیگران بازگو نکنید
Mitr@
ادامه
دارد...
نقل از کتاب
یوسف قهرمان خوبی ها
اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

مسئول:
نجمه نجف زاده
وبلاگ: پرچین راز
آی دی ها:
شخصی
وبلاگ
ثانیه
...
چه زیباست وقتی ثانیه ها عاشق اند
دنبال سرنوشت عشق ٫ هر لحظه جاری اند
یک آسمان پر از شهاب ٫ یا یک زمین شکوفه
میدهد
حتی اگر زمان بایستد افسانه
میشود
دنبال ثانیه ها که باشی بهار
میشود
این قلب بی قرار تو آرام میشود
در آسمان چشم های نیلی ات
صد قاصدک روانه ی این لحظه میشود
حالا که ثانیه ها عاشقانه می آیند
برای روزهای آبی ات صادقانه می
بارند
تو باش و زندگی کن به عشق رویا ها
به رسم عاشقانه های فردا و ثانیه
ها
سوگند
جواد کلیدری
وبلاگ ادبی
باد آتش را گيرا مي كند
باد آتش را گيرا مي كند
مي تواند برقصاند پرچمي را
پيشاپيش سپاهي كه به يونان مي تازد
تا داريوش بر حاشيه ي لباس اش بنويسد:
« منم شاه شاهان
داريوش هخامنشي...»
و البرادعي بهراسد.
باد مي تواند صداي مرا
چون تََشَري
به گوش شيخ نشين هاي عرب بزند
تا برادران ازبكم
برادران افغانم
گردنكشي نكنند.
باد آتش را گيرا مي كند
و من در سرزميني كه وطن پرستي جرم است
فوت مي كنم
به همين زغالي كه در دلم زنده است.
مرداد
هشتاد و پنج ـ مشهد

مسئول:
afso0n
وبلاگ:
عارفانه
انتظار

خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد
نيامدي كه ببيني دلم چه
پر مي زد
به خواب رفتم و نيلوفري
بر آب شكفت
خيال روي تو نقشي به چشم
تر مي زد
شراب لعل تو مي ديدم و
دلم مي خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر
مي زد
زهي اميد كه كامي از آن
دهان مي جست
زهي خيال كه دستي در آن كمر
مي زد
دريچه اي به تماشاي باغ
وا مي شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و
پر مي زد
تمام شب به خيال تو رفت و
، مي ديدم
كه پشت پرده ي اشكم سپيده
سر مي زد
هوشنگ
ابتهاج

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (13)
پاوه و مريوان و دفاع از مردم در مقابل ضد انقلاب و عراق ( قسمت دوم)
به گفتة يكي از برادران سپاه پاوه:
«... صبح عليالطلوع، بعد از نماز، ما را به خط ميكرد و به صورت ستوني
از سپاه خارج ميشديم. دو-سه ماه، صبحها، برنامه ما در پاوه همين بود.
زمستان سال پنجاه و هشت، سرماي سخت پاوه بيداد ميكرد. يك ارتفاع بلندي
مشرف به شهر پاوه وجود دارد كه هر روز او ستون بچهها را به سمت آن هدايت
ميكرد. سطح زمين هم در آن هواي زمهرير زمستاني، در تمام مسير، يكدست يا
برف بود، يا يخ. برادر «احمد» به هركس سلاح سازماني او را ميداد و
ميگفت: بايد از اين ارتفاع برويد بالا. صعود به بالاي ارتفاع يك ساعت و
نيم تا دوساعت طول ميكشيد. هركس با جنگافزار سازماني خودش بايد بالا
ميرفت. آنكه تيربارچي بود، با تيربار ژ-سه دوازده كيلويي،كولهپشتي و
كلي بار مبناي فشنگ. آن يكي هم كه مسؤول قبضة كاليبر پنجاه بود، بايد با
وزن سنگين و جثة زمخت چنين سلاحي، از دامنه ميكشيد بالا! به هزار مصيبت،
خودمان را به بالاي ارتفاع ميكشيديم و هنوز نفس تازه نكرده بوديم كه
بايد از آن سمت بلندي، كله معلق زنان! روانة پايين ميشديم. البته در
تمامي آن لحظات سخت و نفس بر، آنچه كه مانع گلاية ما ميشد، حضور قدم به
قدم برادر «احمد» با ما در اين تمرينات طاقتفرسا بود. او حتي يك لحظه از
بچهها جدا نميشد. پا به پاي ما ميآمد و زجر ميكشيد و به ما روحيه
ميداد؛ با لبخند محوي كه فقط در چنين مواقعي روي چهرة پرصلابتش ميديدي
و برقي كه مثل دو ستاره كوچك در چشمهاي سياه و بادامياش ميدرخشيد...
حتي اگر قرار بود كسي را با سينهخيز رفتن تنبيه كند، خودش پابه پاي او
سينهخيز ميرفت. يا اگر ناچار ميشد كسي را با دوانيدن تنبيه كند، خودش
مثل برق و باد محوطة زمين را ميدويد، بعد ميآمد و به طرف ميگفت: برادر
جان! حالا، تا ميتواني بدو!... او مواسات با نيروها را حتي در تنبيهات
هم اكيداً رعايت ميكرد. روي مسأله آموزش نظامي خيلي تأكيد داشت و چنان
كه بعدها ديديم، اين تأكيد برادر «احمد» در رفع كاستيهاي كار بچههاي ما
در جنگهاي غرب و جنوب خيلي مؤثر واقع شد.»
از ديگر نكات ظريف مديريت نظامي موفق «احمد»، حضور دائمي وي در جمع
بچههاي رزمنده بود. او صرفنظر از مواقع درگيري، عمليات و آموزشها، به
شدت مقيد بود كه حتي اوقات غيركاري خود را نيز در جمع نيروهايش سپري كند.
همه ميدانستند كه برادر «احمد»، اصلاً روحية برج عاجنشيني و خورد و
خواب دور از بچهها را قبول ندارد. به همين جهت نيز او را يكي مثل خودشان
ميدانستند و برادرانه دوستش داشتند.
چه در پاوه، و چه بعدها در مريوان، او در كارهاي جمعي، حتي امور نظافتي
سنگر يا چادرهاي گروهي، مشاركت فعال داشت. يكي از رزمندگان تحت امر
«احمد» با اشاره به اين وجه از سلوك جمعي او ميگويد:
«...ما براي انجام امور نظافت نوبتبندي كرده بوديم و هر روز، يك نفر
نظافتچي تعيين ميشد. روزهاي چهارشنبة هر هفته، نوبت برادر «احمد» بود.
ايشان با وجود مسؤوليت سنگين فرماندهي سپاه، در هر حالت و موقعيتي، سخت
مقيد بود كه نوبت انجام مسؤوليت نظافت را رعايت كند. هيچكاري، هرچقدر هم
كه مهم بود، مانع حضور سروقت ايشان براي نظافت نميشد... سفره ميانداخت
و جمع ميكرد، غذا و چاي آماده و تقسيم ميكرد، بعد هم خيلي تميز ظرفها
را ميشست، سنگر و محوطه و حتي دستشويي و توالتها را به دقت نظافت و
ضدعفوني ميكرد. شايد بعضيها چنين اعمالي را براي يك فرمانده شاخص نظامي
روا نميدانستند: اما برادر «احمد» منطق ديگري داشت. از خودش شنيدم كه
ميگفت: فرمانده كسي است كه در خط مقدم، برادر بزرگتر است و در ساير
مواقع، كمترين وكوچكترين برادر بچه رزمندهها.
فكر ميكنم راز حكومت او بر قلوب بچهها، ناشي از عمل به همين منطق بود.»
طي دوران حضور در پاوه، «احمد»، چهار عمليات، از جمله عمليات نجار را جهت
بازپس گرفتن ارتفاعات استراتژيك نورياب طراحي و اجرا كرد. در تمامي مراحل
اين نبردها، همواره «احمد» نخستين كسي بود كه به قلة ارتفاعي كه بايد از
تصرف ضد انقلاب آزاد ميشد، ميرسيد.
در كلية تحركات نظامي سپاهيان پاوه، پيشاپيش ستون رزمندگان حركت ميكرد.
در كوران نبردهاي خط مقدم، حضوري فعال و مستمر داشت و همه جا، وجود
پرصلابت و تدبير گرهگشاي او حاضر و ناظر رخدادها بود. فيالمثل، يورش
نخستين سپاه پاوه جهت آزادسازي روستاي سوقالجيشي نجار چندان كه بايد،
موفق نبود. هرچند ضربات سنگيني به ضدانقلاب وارد شد، اما نياز به چند
رشته ضربات تكميلي احساس ميشد. در خاتمة مراحلة اول عمليات آزادسازي
نجار، ستون رزمندگان آمادة مراجعت به شهر پاوه شده بود؛ اما نيروها با
كمال حيرت دريافتند كه «احمد» در جمع آنان غايب است:
«...حيران و مضطر، به هر طرف كه عقلمان ميرسيد، سركشي كرديم. ناگهان ته
درهاي عميق، «احمد» را ديديم كه در حال پرسهزدن و سر و گوش آب دادن
است. نگو دارد آنجا ميگردد، ببيند مبادا كسي از بچهها جا مانده باشد...
در خاتمة تمام درگيريها، «احمد» شخصاً به تكتك شيارهايي كه حين درگيري
نيروهاي ما به آنها چسبيده بودند، سركشي ميكرد تا مبادا احدي از بچهها
جا بماند و به چنگ گرگهاي ضدانقلاب بيفتد. اول كسي كه هميشه راهي خط اول
درگيري ميشد، «احمد» بود؛ آخرين نفري هم كه بعد از ختم عمليات راهي عقبه
ميشد، هم او بود. تا آخرين لحظه ميماند و وقتي مطمئن ميشد قضايا فيصله
پيدا كرده، آخرين نفري بود كه به دنبال ستون بچهها راه ميافتاد و
ميآمد.»
سلوك او با مردم پاوه نيز از اين رأفت و لطافت مشفقانه سرشار بود. اهالي
شهر، زن و مرد و پير و جوان، او را به نام برادر «احمد» ميشناختند.
اصولاً از آنجا كه مردم پاوه ديدگاه مثبتي نسبت به انقلاب اسلامي و اهداف
و ارزشهاي متعالي مدافعان انقلاب داشتند، طرز برخورد آنان با نيروهاي
سپاه، نسبت به سكنة مناطقي كه در معرض بمباران تبليغات سوء و شايعه
پراكنيهاي عوام فريبانة ضدانقلاب بودند، بسيار متفاوت بود. سلوك مردانه
و اسلامي-انقلابي برادر «احمد» با مردم خوب پاوه باعث شد كه اهالي شهر
نسبت به او انس و الفت غيرقابل وصفي به دل بگيرند. در روزهايي كه
تجزيهطلبان، شهر و سپاه پاوه را با خمپاره آماج گلولههاي مرگبار خود
قرار داده بودند، اين سلوك مهرآميز و جوانمردانة «احمد» مجال بروز
بيشتري يافت. نيروهاي ضدانقلاب، از يك شگرد كثيف جنگ رواني استفاده
ميكردند. آنان قبضههاي خمپارهانداز خود را در مناطق مسكوني حومة شهر
مستقر كرده بودند؛ بدين قصد كه نيروهاي انقلاب را وادار نمايند در جواب
آتش آنها، ناخواسته بر سر مردم بيگناه آتش بريزند؛ امري كه در صورت
تحقق، بهترين خوراك تبليغاتي را براي مزدوران تجزيهطلب و بوقهاي
تبليغاتي حاميان داخلي و خارجي آنان فراهم ميكرد. در چنين شرايطي
بچههاي سپاه همواره با دستور اكيد «احمد» مواجه ميشدند كه اجازة شليك
حتي يك گلوله را به سمت چنين مناطقي نميداد. ممانعت مزبور ريشه در
مسائلي فراتر از رعايت قواعد بازي كثيف جنگ رواني داشت. حقيقتي كه با
تأملي بر خاطرة ذيل، به خوبي عشق و علاقة بيمنتهاي «احمد» به مردم مظلوم
كرد را متجلي ميسازد:
«...در مرحلة نهايي عمليات آزادسازي روستاي نجار، تكتيراندازان و
تيربارچيهاي ضد انقلاب، از داخل خانههاي روستا به طرف بچههاي ما شليك
ميكردند. برادر «احمد» تأكيد صددرصد داشت كه در چنين وضعيتي ما بايد با
توكل به خدا صبور باشيم. او با همان لحن پرمهابت خودش ميگفت: حتي اگر
قطع يقين پيدا كنيد كه ضدانقلاب دقيقاً در فلان نقطة روستا موضع گرفته،
جواب آتش او را ندهيد. مردم آنجا، پشتيبان بالقوة ما هستند؛ نه سپر بلاي
آن نامردها!»
در بيستم ارديبهشت 1359، سردار قهرمان سنگرهاي غرب غريب بار ديگر
كولهبار سفر را بست و رو به راه نهاد. مقصد بعدي مسافر رشيد ما، مريوان
بود. شهري كه مأموريت خطير آزادسازي آن از سوي سردار كبير محمد بروجردي
به «احمد» محول شده بود. «احمد» از وضعيت كلي منطقه مريوان و موقعيت
ضدانقلابيون در اين شهر تا قبل از آغاز عمليات رزمندگان اسلام ميگويد:
«... مريوان تا آن زمان مركز عمدة فعاليت ضدانقلابيون كومهله و طرفداران
شيخ عثمان نقشبندي بود. از طرفي اين شيخ به اصطلاح سرحلقة فرقة دراويش
نقشبندي بود و شهر مريوان از قديم حكم خانقاه اعظم نقشبنديها را داشت.
سران اينها گروهي سلطنتطلب هستند كه معتقدند رژيم پهلوي بايد به ايران
برگردد. معروفترين سران فرقة نقشبندي كردستان هم شيخ عثمان نقشبندي و
پسران او مادح نقشبندي و احسن نقشبندي هستند كه قبل از انقلاب در
برنامههاي ساواك نقش داشتند. اين شيخ و پسران او مردم منطقه را به
عناوين مختلف مورد استحمار مذهبي قرار داده و موذيانه آنها را سركيسه
ميكردند. به حدي كه مردم ناآگاه براي شيخ عثمان نذر ميكردند و تا آن حد
اعتقاد داشتند كه حاضر بودند گوسفند و جان و مال خودشان را در ركاب او
بدهند. حالا جالب نحوة سركيسه كردن مردم توسط اين شيخ است.
كلاً ماجرا از اين قرار بوده كه بعضي كرامات را اينها از قبل با
صحنهسازي نمايش ميدادند كه مردم سادهدل منطقه اورامانات تصور كنند كه
اين شيخ با عالم غيب رابطه دارد و از غيب خبر ميدهد. مثلاً اگر بنابود
كسي گوسفندي به خانة او بياورد، شيخ توسط ايادي كه در منطقه داشت از قبل
در جريان ماوقع قرار ميگرفت و بعد، وقتي كه طرف به خانهاش ميآمد قبل
از اينكه دهان باز كند و بگويد گوسفند آوردهام، شيخ با يك اداهايي به او
ميگفت: جرا اين زحمتها را كشيدي و گوسفندي را با اين نشانيها آوردي.
به اين شكل شيخ مردم را سركيسه ميكرد. حالا اگر شما توي خانة شيخ عثمان
در سروآباد مريوان برويد، خواهيد ديد كه خانةاو به سه قسمت متفاوت تقسيم
شده است. قسمت اول، جا براي زائران! و كشاورزاني است كه به او اعتقاد
داشتند و از راه دور ميآمدند و براي او هديه و نذورات ميآوردند. اين
بخش از خانة شيخ جزء جاهاي خيلي سطح پايين و تقريباً مثل سياهچال است كه
وقتي مريدان روستايي از راه ميرسيدند، آنجا به اصطلاح از آنان پذيرايي
ميشد.
قسمت دوم اين خانه محلي براي پذيرايي افراد طبقه متوسط بود كه اين محل در
خانة اصل خود شيخ واقع شده و در آنجا هدايايي را كه از شهرها براي او
ميآوردند دريافت ميكرد. آخرين و شيكترين قسمت خانه مزبور مخصوص
پذيرايي از ميهمانان درباري است. هر بار كه از دربار ساني مثل هويدا به
مريوان ميآمدند، ميهمان مخصوص خانة شيخ بودند و در آنجا از آنها پذيرايي
ميشد. كلاً اين آدم با دربار مراودة كامل داشت. بعد از پيروزي انقلاب،
شيخ را هم كنار زدند و وضعيت او از هر لحاظ به خطر افتاد. حتي اوايل
انقلاب مدتي او را بازداشت كردند و قرار بود در دادگاه انقلاب اسلامي
محاكمه بشود كه توانست فرار كند و بعد هم شد يار غار كمونيستهاي افراطي
گروهك كومهله و توسط عوامل مسلح خودش كنترل مريوان را هم به دست گرفت.
وضعيت مريوان هم به اين شكل بود كه كل منطقه در تصرف كومهله و افراد شيخ
عثمان قرار داشت. از تمام مناطق اورامانات فقط پادگان مريوان بود كه هنوز
اشغال نشده بود. البته تمام ارتفاعات پادگان هم دست ضدانقلاب بود كه
روزانه ده تا پانزده گلولة توپ به داخل پادگان شليك ميكردند و هر روز
خدا، آنجا شهيد و زخمي داده ميشد.»

پدر پسر شجاع
جوک ترافیکی!
یه بار زن و شوهری می رن بیرون ، بین راه یه ماشین عروس می بینن که توش
یه پیرمرد و پیرزن نشسته اند. خلاصه زن و شوهر به پیرمرده می گن : پدرجان
شما چه دل جوانی دارید که با این سن هم عروسی می کنید. پیرمرده می گه :
نه پسرم ، ما چهل سال پیش عروسی کردیم ، ولی از سالن که بیرون اومدیم تا
حالا توی ترافیک بودیم!!!!
***
هخا کارت اینترنتش تموم میشه میندازتش تو آب جوش
***
فيلم هاي در حال ساخت در سينماي ايران : دوقولوهاي افسانه اي با حضور
برانکو و چلنگر ! - پت و مت با حضور رحمان رضايي و ميرزاپور ! - تام و
جري با هنرمندي حسين کعبي و فيگو !
***
به نظر شما پدر پسر شجاع قبل از اينکه پسر شجاع به دنيا بياد اسمش چي
بوده؟؟؟!!!...
***
خانم ها مثل موتور گازي هستند : پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت
***
هخااسم نويسي ميکنه واسه موبايل… ميگه : خدا کنه نوکيا در بياد
***
قسمتي از وصيت نامه علي دايي: بعد از مردنم مرا در ورزشگاه آرادي به خاک
بسپاريد تا هميشه در زمين باشم
***
آبادانيه مياد تهران سوار اتوبوس ميشه، بليط اتوبوسراني آبادان رو ميده
دست راننده. يارو ميگه: داداش اين بليط مال اينجا نيست. آبادانيه ميگه:
ولک روشو خوب توجه نکردي، نوشته آبادان و حومه!!!
***
زن بايد نجيب باشه مثل اسب. چشماش قشنگ باشه مثل آهو .زيبا و باوقار باشه
مثل طاووس و براي ازدواج مرد فقط بايد خر باشه.
***
به نيت 124000 پيامبر اين اس ام اس رو واسه 124000 نفر بفرست. انشاالله
تا آخر ماه خبر خوشي از مخابرات واست ميرسه.
***
غضنفر همراه زنش می ره خارج از شهر برای تفریح. خلاصه بین راه غضنفر می
گه همین وسط جاده می شینیم. هرچی زنش می گه بریم کنار اون درخته جا
بندازیم فایده ای نداره. بعد از مدتی تریلی ای با سرعت به اونها نزدیک می
شه . راننده اش ترمز می گیره و محکم می زنه به درخت کنار جاده. غضنفر
خوشحال و خندان می گه : خانم جان دیدی گفتم وسط جاده امن تره؟ اگه رفته
بودیم کنار اون درخته الان تریلی ما رو له کرده بود!!!
***
غضنفر همراه عده ای برای دفن کردن یک جنازه رفته بودند که وسط راه مرده
زنده می شه و همه پا به فرار می گذارند. غضنفر فوراً با یک بیل می کوبه
تو سر جنازه و اونو می کشه. بعد به جمعیت می گه : فرار نکنید کشتمش!!!
***
پیرزن : آقای دکتر مشکل من اینه که بچه ام خاک بازی می کنه.
دکتر : خب این که مشکلی نیست همه ی بچه ها خاک بازی می کنند.
پیرزن : آخه من که ناراحت نمی شم ، زنش ناراحت می شه!
***
یکی می خواسته مزاحمت تلفنی ایجاد کنه برای اینکه شماره اش برای طرف
نیفته ، پارچه ای می ذاره روی تلفنش!
***
آبادانیه می ره ساندویچی می گه ببخشید شلوار دارید. طرف می گه : اینجا
ساندویچیه این چه سوالیه می پرسی؟ آبادانیه می گه آخه خودتون در مغازه
نوشتید : کا لباس داریم!
***
جاسم می خواد حال یه بچه رو بگیره می ره بهش می گه تو دیروز چت بود؟ بچه
می گه هیچی تو فکر کارهای خودم بودم. جاسم می گه امروز چته؟ بچه می گه :
هیچی تو فکر کارهای خودمم. جاسم یه پس گردنی می زنه بهش و می گه : نبینم
فردا چت بشه؟
***
جاسم و غُلو می رن دزدی. بین راه یک بوقلمون بلند می کنند بوقلمونه بلند
می گه : غلو غلو غلو غلو ، جاسم می گه : با در بریم طرف شناساست!
***
غضنفر توی یک عروسی بوده که توش برف شادی می ریختند ، جو می گیردش سرما
می خوره!
***
معتاده نماز می خونه می گه : الحمدلله رب العالمین ، خلاصه بگم ولاضالین!
***
معتاده نماز می خونه سوره توحید رو این جوری می خونه :
بسم رحیم * قلفو داد به احد ، لم داد این ور ، ولش کن بابا احد کفرش
دراومد!
برای حال گیری دیگران :
قیافه ات را که می بینم یاد شوخ طبعی خدا می افتم!!!




روش هاي دوست يابي
۱ـ
روش متلکی :
این روش کهنه ترین و قدیمی ترین و مرسوم ترین و پر استفاده ترین و هر چی
ترین دیگه
که فکرش رو بکنید هست بطوری که دانشمندان در تیر برق های تمدن آن را به
وضوح مشاهده نمودند و سلسله جواتیان دستی در این کار داشت تا آنجا که در
تپه های الوات آباد و در غارهای حومه آثار تمدن و متلک های اولیه یافت
میشود.
تبصره
:(
جیگرت رو بخورم هلو )
۲_
روش خوابکی :
در این روش در صورت مشاهده ضعیفه ایی در کنار خود به تدریج گردن خود را
شل
کرده و به طرف وی مایل شوید تا آنجا که کم کم در آغوش وی خوابیده باشید .
تبصره
:(
انعطاف پذیری گردن نکته کلیدی این روش است.)
۳ـ
روش پرتابی
:
در این روش می باید جسمی را به طرف سوژه پرتاب کنید . بدیهی است دقت در
پرتاب و هدف گیری دقیق از ملزومات کار است.
تبصره
:(
می توان از بازوکای قابل حمل ساخت چک اسلواکی استفاده کرد در فواصل دور
استفاده از خمپاره انداز ساخت اوکراین توصیه میشود.)
۴ـ
روش گشادی :
در این روش که باز هم در تاکسی مورد استفاده قرار میگیرد . آنقدر گشاد
بشینید که
ضعیفه پرس شود .
تبصره
:(
برای انجام بهتر این روش صندلی عقب پنج نفر سوار شوند .)
۵ـ
روش خرکی :
این روش تنها نیاز به شجاعت . دلیری . بی باکی و امثالهم دارد . در طول
تاریخ تنها سر سلسله و قطبیان الواتان موفق به چنین امری گشته اند . بدین
ترتیب که از در و دیوار و پنجره بالا رفته و در اختفا و دور از چشم پدر و
مادر و برادر از پنجره وارد اتاق مورد نظر شوید.
تبصره
:
( توصیه میشود بچه محل هایتان را به همراه داشته باشید.)

یک روش جدید برای پی بردن به رومی که دوست شما در آن چت میکند
وارد یاهو مسنجر شوید و به
آیدی خودتان لاگین کنید.
سپس از منوی بالا وارد
Messenger
شده و از قسمت
Yahoo Chat
بر روی
Join a Room
کلیک کنید.
اکنون به انتخاب خودتون به یکی از روم های
یاهو وارد شوید. هر کدام که دوست داشتید.
پس از ورود به روم انتخابی کافی است
دستور زیر را در قسمت
Type Massage
وارد کنید:
goto ID/
در دستور فوق به
جای عبارت
ID
باید آیدی مورد نظرتان را بنویسید.
اکنون
Enter
بزنید.
حالا
منتظر بمانید تا به طور اتوماتیک به رومی که دوستتان درش هست وارد شوید.

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری
داستان دوازدهم:
مرد شامی و امام حسين
(ع)
شخصی از اهل شام ، به قصد حج يا مقصد ديگر به مدينه
آمد . چشمش افتاد
به مردی كه در كناری نشسته بود . توجهش جلب شد . پرسيد
: "
اين مرد
كيست ؟ " گفته شد : " حسين بن علی بن ابيطالب است " . سوابق
تبليغاتی عجيبی ( 1 ) كه در
روحش رسوخ كرده بود ، موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و قربة الی
الله آنچه
میتواند سب و دشنام نثار حسين بن علی بنمايد . همينكه هر چه
خواست گفت و عقده
دل خود را گشود ، امام حسين بدون آنكه خشم بگيرد و
اظهار ناراحتی كند ، نگاهی
پر از مهر و عطوفت به او كرد ، و پس از آنكه
چند آيه از قرآن - مبنی بر حسن
خلق و عفو و اغماض - قرائت كرد به او
فرمود : " ما برای هر نوع خدمت و كمك به
تو
آمادهايم " . آنگاه از او پرسيد : " آيا از اهل شامی ؟ " جواب داد
: "
آری
" .
فرمود : " من با اين خلق و خوی سابقه دارم و سر چشمه آن را
میدانم
" .
پس
از آن فرمود : " تو در شهر ما غريبی ، اگر احتياجی داری حاضريم به
تو كمك دهيم
، حاضريم در خانه خود از تو پذيرايی كنيم . حاضريم تو را
بپوشانيم ، حاضريم به
تو پول بدهيم
" .
مرد شامی كه منتظر بود با عكس العمل شديدی برخورد كند ، و
هرگز گمان
نمیكرد با يك همچو گذشت و اغماضی روبرو شود ، چنان منقلب شد كه گفت
: "
آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته میشد و من به زمين فرو میرفتم ، و
اين چنين نشناخته و نسنجيده گستاخی نمیكردم . تا آن ساعت برای من ، در
همه
روی زمين كسی از حسين و پدرش مبغوضتر نبود ، و از آن ساعت بر عكس
، كسی نزد من
از او و پدرش محبوبتر نيست " ( 2
)
پاورقی
:
1ـ شام در زمان خلافت عمر فتح شد . اول كسی كه
امارت و حكومت شام را
در اسلام به او دادند ، يزيد بن ابوسفيان بود . يزيد دو
سال حكومت كرد و
مرد . بعد از او حكومت اين استان پر نعمت به برادر يزيد ،
معاويه بن
ابوسفيان ، و اگذار شد . معاويه بيست سال تمام در آنجا با كمال نفوذ
و
اقتدار حكومت كرد ، حتی در زمان عمر كه زود بزود حكام عزل و نصب میشدند
و به كسی اجازه داده نمیشد كه چند سال حكومت يك نقطه را در دست داشته
باشد و جای خود را گرم كند ، معاويه در مقر حكومت خويش ثابت ماند و
كسی
مزاحمش نشد . به قدری جای خود را محكم كرد كه بعدها به خيال خلافت
افتاد
پس از بيست سال حكومت - بعد از صحنههای
خونينی كه به وجود آورد
-
به آرزوی خود رسيد ، و بيست سال ديگر به عنوان خليفه
مسلمين بر شام و
ساير قسمتهای قلمرو كشور وسيع اسلامی آن روز حكومت كرد
.
به اين جهات ، مردم شام از اولين روزی كه چشم به جهان اسلامی گشودند ،
در
زير دست امويان بزرگ شدند . و همچنانكه میدانيم امويها از قديم با
هاشميان
خصومت داشتند . در دوران اسلام و با ظهور اسلام ، خصومت امويان
با هاشميان
شديدتر و قويتر شد و در آل علی تمركز پيدا كرد . بنابراين ،
مردم شام از اول كه
نام اسلام را شنيدند و به دل سپردند ، دشمنی آل علی را
نيز به دل سپردند . و
روی تبليغات سوء امويها دشمنی آل علی را از اركان
دين میشمردند . اين بود كه
اين خلق و خوی از آنها معروف بود
.
2ـ
نفثة
المصدور محدث قمی ، صفحه . 4

مسئول:
فرنوش
داستانی از سامرست موام: قرار ملاقات در سامره
عزرائيل تعريف مى كرد: تاجرى در بغداد زندگى مى كرد. روزى خدمتكارش را به
بازار فرستاد تا آذوقه اى تهيه كند و چيزى نگذشته بود كه خدمتكار برگشت،
رنگ پريده و هراسان و گفت، ارباب، چند دقيقه پيش، وقتى در بازار بودم،
زنى از ميان جمعيت به من تنه زد، وقتى برگشتم ديدم اين عزرائيل بود كه به
من تنه زده است. به من نگاه كرد و صورتش حالت رعب آور وحشتناكى گرفت؛
حالا اسبى به من قرض بده تا از اين شهر بگريزم و از سرنوشت ام فرار كنم.
به سامره مى روم؛ جايى كه مرگ نتواند مرا بيابد. تاجر اسبى به او قرض
داد، خدمتكار سوار بر اسب شد، مهميزهايش را به پهلوى اسب كوفت و اسب
چهارنعل تاخت و سوار تا آنجا كه مى توانست سرعت گرفت. سپس تاجر به بازار
رفت و مرا ديد كه در ميان جمعيت ايستاده ام، به سويم آمد و گفت، چرا
امروز صبح كه خدمتكارم را ديدى با آن حالت رعب آور او را ترساندى؟ پاسخ
دادم، من او را نترساندم، فقط با ديدن او تعجب كردم. از اين شگفت زده شده
بودم كه قرار نبود او را در بغداد ببينم؛ چرا كه قرار ملاقات ما امشب
در سامره بود
http://malimolak.persianblog.com/1383_10_malimolak_archive.html

با مسئولیت :
ساحل


اشک
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و
عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست
داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به
دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما
هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك
قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم
عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق
است.
www.alivaram. com
حرف آخر:
خدایا!
به تو شکایت می کنم از قلب ودل قسی وباقساوتی که با وسوسه ها زیر و رو
شونده است و آنرا زنگار وخوی زشت پوشانده است واز چشمی که از گریه کردن
از ترست خشک و به آنچه او را خوشحال می کند نظر کند.








تعرفه های تبلیغات
تصویری در ایمیل ها، وبلاگ ها و وبسایت مشکان



توجه :
گروه اینترنتی مشکان هیچ مسئولیتی در قبال محتوای سایت ها و وبلاگ های
معرفی شده در این قسمت ندارد
////
مشکان در میهن بلاگ ////
سیر و سفر (وبلاگ) ////
عدل
الهی (وبلاگ دینی) ////
////
خویش گمشده من
////
جانبازان شیمیایی ////
شهیدان زنده ////
////
سایت دفتر
استفتائات حضرت آیت الله سید محمد صادق روحانی
////
////
شعر
////
انجمن
دیوانگان
////
صمیمانه
ها ////
تنها علمدار ////
////
استقلال و
بارسا و اینتر و چلسی /////
به نام دوست که هرچه دارم از اوست
لینک وبلاگ شما اینجا (
برای سفارش کلیک کنید)
لینک وبلاگ شما اینجا ( برای
سفارش کلیک کنید)