خوش آمدید به گروه اينترنتي مشكان
 
 

  منوي اصلي

· صفحه اصلی
· 10 برتر
· لینكستان
· لیست اخبار
· لیست اعضاء
· معرفی ما
· نظر سنجی ها
· پرسش های متداول
· آرشیو مطالب
· ارسال مطلب در سايت
· بانك مقالات
· تماس با ما
· تالارهای گفتمان
· جستجو
· حساب كاربری شما
· دانلود ها
 

  ورود

نام كاربر

كلمه عبور

هنوز حساب كاربری ندارید ؟ شما می توانید یكی ایجاد كنید. به عنوان یك كاربران ثبت نام شده شما برخی مزایا مانند مدیریت قالب ، تنظیم نظرات و ارسال نظرات با نام خود را دارید.
 

  جستجو



 

  نظر سنجی

شما نماز می خوانید؟

بله، همیشه
بعضی وقتها
خیر، اعتقادی ندارم



نتایج
رای گیری ها

آراء: 31
نظرات: 3
 

  تبلیغات


پايگاه رسمي هيئت رزمندگان شميرانات

 

 
  هرگونه تعصب، ممنوع!
ارسال شده در Friday, June 22 @ 09:47:25 IRST توسط admin
 
 
  سايه شوم

در بهائيت هر گونه تعصبي ممنوع است و اين ريشه در سياست استعمار دارد كه با ترويج اين اعتقاد تعصب ملي، تعصب ديني، تعصب وطني وهر عرق و علاقه وغيرتي را از انسان مي گيرد تا به راحتي بتواند بهره كشي كند. خانواده من برخلاف اين اعتقاد متعصب وباغيرت بودند اما خيلي از خانمها بودند كه لباسهاي نازكي مي پوشيدند و منظره بسيار كريه و زشتي بوجود مي آوردند و رؤساي تشكيلات چيزي به آنها نمي گفتند و آزادي مطلق داده بودند ديگر كسي حق اعتراض نداشت در ضمن در بين بهائيان اعتراض كردن به طور كلي ممنوع است. حتي اعتراض پدر و مادر به فرزندان، يعني لغو حكم امر به معروف و نهي از منكر در اسلام. فرهاد گفت: اي« قز اوغلان» از كوه سالم بر نمي گرده ها! يك دفعه ديدي عمودي رفت افقي برگشت، منظور از اين كلمه تركي يعني (دختر پسر ) اين اصطلاح را براي دختراني به كار مي برند كه حركات دخترانه ندارند و شيطنت هاي پسرانه از آنها سر مي زند، خيلي از حرفش رنجيدم اما به روي خودم نياوردم. براي لحظاتي يادم رفته بود كه سخت نگران پرويزم. به حدي عاشق طبيعت بودم و به حدي پديده هاي بكر طبيعي برايم جذاب بود كه هيچ چيز نمي توانست اين عشق و اشتياق را در من بكاهد.



سايه شوم؛ خاطرات يك نجات يافته از بهائيت-8

 

هرگونه تعصب، ممنوع!

 

مهناز رئوفي
raha_raoofi@yahoo.com

زندگي را با تمام اين پستي و بلنديها دوست داشتم براي رسيدن به خواسته ها و براي رسيدن به ايده آل ها و براي رسيدن به كمال حقيقي و ارتقاي روح انساني باتمام كمبودها و دشواري ها مي جنگيدم. تنها چيزي كه مرا در زندگي مي آزرد ندانستن بود و نتوانستن كه براي رفع هر دو تمام تلاش خود را مي كردم هنوز اول راه بودم و تازه از ايام نوجواني خارج شده بودم و به همه چيز باشور و شوق خاصي برخورد مي كردم و همه چيز برايم جذاب و زيبا بود و زيبا جلوه مي كرد و براي هر لحظه از زندگي معني و مفهوم زيبائي مي ساختم با هيجانات روحي خويش به همه لحظاتم بهاء مي دادم و برايش ارزش قائل بودم. همه اعضاي خانواده من مسئوليتهايي در تشكيلات داشتند برادر دومم به همراه همسرش فعاليتهاي زيادي داشتند كه هركدام عضو چند هيئت و چند لجنه بودند از اين رو بيشتر از بقيه مورد قبول بودند طوري كه در خانه ما حرف اول را برادرم مي زد و هيچ كس به خودش حق نمي داد كه غير از خواسته و رأي او عمل كند و در هر موردي هم اول با او مشورت مي شد و در نهايت تصميم و رأي او جامه عمل مي پوشيد البته نا گفته نماند خصوصيات اخلاقي او طوري بودكه مردم خارج از جامعه بهائيت هم روي او حساب مي كردند و او راقبول داشتند اما در خانه اين مسئله شدت داشت چرا كه او و همسرش از همه تشكيلاتي تر بودند و به اصطلاح از همه با ايما ن تر محسوب مي شدند اين برادرم نامش سليم بود و همسرش سودابه نام داشت. بعد از دقايقي كه در باره كار و مسائل روزمره صحبت شد سليم رو به من كرد و گفت: آقاي پارسا پيغام داده بود كه با تو حرف بزنم. گفتم: راجع به چه؟ گفت راجع به تسجيل شدنت. باز هم تكرار قضيه اي كه حدود دو سال مرا در تنگنا و فشار روحي قرار داده بود. گفتم: بازهم شروع شد؟ گفت: يعني چه؟ تو بايد تكليفت را روشن كني. اينطور كه نمي شود بالأخره بايد تسجيل بشوي يا نه؟ گفتم: دير نمي شود تسجيل مي شوم. گفت: خب هر چه زودتر بهتر. گفتم: فعلاً قصد دارم بيشتر مطالعه كنم. سودابه گفت: مگر شما شك داري؟ گفتم: نه، اصلاً. فقط بايد با اطلاعات كامل تسجيل شوم. هر دو گفتند اين بهانه خوبي نيست تو اگر مي خواهي اطلاعات بيشتري داشته باشي بعد از تسجيل شدنت هم مي تواني. مامان گفت: اصلاً خجالت نمي كشي؟ببين دربين هم سن و سالهاي خودت كسي هست كه تسجيل نشده باشد؟گفتم: به من چه مربوط است من اختيار خودم را دارم. مادرم گفت: خجالت بكش دهن به دهن نذار.
فرهاد دامادمان گفت: رها در حال پرواز است توي اين دنيا كه نيست با هيچ كس هم كار ندارد. او عادت داشت هميشه با كنايه حرفهايش را بزند خصوصاً كه با من خيلي اختلاف نظر داشت .گفتم: من نمي فهمم تسجيل شدن من به ديگران چه ربطي دارد؟ يا مي شوم يا نمي شوم. برادر بزرگم گفت: ها. . . پس بگو فكرهايي توي سر داري؟ گفتم: چه فكري؟ زن برادر بزرگم از ترس اينكه برادرم چيزي بگويد كه من ناراحت شوم و اختلافي پيش آيد گفت: هيچي بابا شوخي مي كند. تحمل آن همه حمله همه جانبه برايم سنگين بود . گفتم: به آقاي پارسا بگو اگر حرفي دارد با خود من بزند و برخاستم و به اتاقم رفتم. مامان فوري صدايم كرد، كجا رها؟ بيا پذيرائي كن. با صداي تقريباً بلندي گفتم: خوابم مياد مامان، بگو بچه ها پذيرائي كنن. تكيه كلام مامان (ديوانه ) بود شنيدم كه اين كلمه را به زبان آورد ولي ديگر نخواستم چيزي بشنوم. اصلاً حالش را نداشتم. اما بعد از دقايقي متوجه شدم در باره پيك نيك دسته جمعي حرف مي زنند. زود برخاستم و به داخل حال رفتم. سودابه گفت: هيئت جوانان يك برنامه تفريحي براي جوانان گذاشته، اينجا كه ديگر مي روي؟ گفتم: آره حتماً، كجا؟ و كي؟ گفت قرار شده همه جوانها دو هفته بعد روز جمعه از كلاس درس اخلاق كه آمدند به كوه بروندگفتم: درس اخلاق كه نزديك ظهر تمام مي شود. صبح زود براي كوه رفتن مناسب تر است. سودابه گفت: به هر حال اين طوري تصويب شده نهار و عصرانه و هله هوله بايد باخودت ببري. گفتم: زحمت كشيده هيئت جوانان. با اين حال اشتياق خوبي داشتم و خوشحال شدم. مي دانستم خوش مي گذرد اما دوهفته بعد كه رفتيم چون نسبت به گذشته آگاه تر شده و متوجه خيلي از مسائل بودم عذاب مي كشيدم و لحظات خيلي برايم قابل تحمل نبود.

 

معجزه

در پيك نيك قبلي كه يك تفريحگاه در چند كيلومتري شهر بود و همه بهائيان آمده بودند خطر بزرگي از سرم گذشت زن و مرد همه باهم در رودخانه اي كه خيلي عميق نبود شنا مي كردند اين رودخانه در كنار يك كوه بلند و كاملاً عمودي با شيبي بسيار تند قرار داشت من با نسيم و يك دختر و دو پسر ديگر تصميم گرفتيم ركورد بشكنيم و من كه از همه بي كله تر و پر شهامت تر بودم به قسمتي رفتم كه ديگر نمي شد نام آن را شيب گذاشت كاملاً عمودي بود براي يك لحظه به حدي ترسيدم كه مرگ را جلوي چشمم ديدم به نقطه اي رسيدم كه نه راه پس داشتم نه راه پيش اگر كوچكترين حركتي مي كردم ممكن بود به طرز وحشتناكي سقوط كنم فقط به التماس خدا افتادم و آنقدر دعا كردم كه خطر از سرم گذشت و به طور معجزه آسائي نجات پيدا كردم . يك بار هم در همان محل از روي يك صخره بزرگي شيرجه رفتم و خود را به عميق ترين قسمت رودخانه انداختم اما با اين حال سرم محكم به كف رودخانه خورد و صداي اين برخورد داخل آب به حدي شديد بود كه فكر كردم حتماً سرم از هم شكافته اما وقتي شنا كنان به قسمت كم عمق رسيدم متوجه شدم فقط كمي ورم كرده، البته من با لباسهاي پوشيده شنا مي كردم چون علاوه بر اينكه خودم نسبت به خودم خيلي حساس و متعصب بودم برادرانم هم متعصب بودند و اين اخلاقشان كاملاً با حكم عدم تعصب در بهائيت مغايرت داشت و مثل اينكه سيادتشان آنها را به اين شكل با غيرت و با تعصب كرده بود، در بهائيت هر گونه تعصبي ممنوع است و اين ريشه در سياست استعمار دارد كه با ترويج اين اعتقاد تعصب ملي، تعصب ديني، تعصب وطني وهر عرق و علاقه وغيرتي را از انسان مي گيرد تا به راحتي بتواند بهره كشي كند. خانواده من برخلاف اين اعتقاد متعصب وباغيرت بودند اما خيلي از خانمها بودند كه لباسهاي نازكي مي پوشيدند و منظره بسيار كريه و زشتي بوجود مي آوردند و رؤساي تشكيلات چيزي به آنها نمي گفتند و آزادي مطلق داده بودند ديگر كسي حق اعتراض نداشت در ضمن در بين بهائيان اعتراض كردن به طور كلي ممنوع است. حتي اعتراض پدر و مادر به فرزندان، يعني لغو حكم امر به معروف و نهي از منكر در اسلام. فرهاد گفت: اي« قز اوغلان» از كوه سالم بر نمي گرده ها! يك دفعه ديدي عمودي رفت افقي برگشت، منظور از اين كلمه تركي يعني (دختر پسر ) اين اصطلاح را براي دختراني به كار مي برند كه حركات دخترانه ندارند و شيطنت هاي پسرانه از آنها سر مي زند، خيلي از حرفش رنجيدم اما به روي خودم نياوردم. براي لحظاتي يادم رفته بود كه سخت نگران پرويزم. به حدي عاشق طبيعت بودم و به حدي پديده هاي بكر طبيعي برايم جذاب بود كه هيچ چيز نمي توانست اين عشق و اشتياق را در من بكاهد.

 

 
 
  لینكهای مرتبط

· مطالب بیشتر در رابطه با سايه شوم
· خبر توسط admin


خواندنی ترین مطلب در رابطه با سايه شوم:
هرگونه تعصب، ممنوع!

 

  ارزیابی مقاله

امتیاز میانگین: 1
آراء: 1


لطفا چند ثانیه وقت بگذارید و به این مقاله رأی دهید:

عالی
خیلی خوب
خوب
عادی
بد

 

  تنظیمات


 چاپ چاپ

 

 
 
موضوعات مرتبط

سايه شوم
 
 


 
 
"هرگونه تعصب، ممنوع!" | ورود/ایجاد یك حساب كاربری | 0 نظر
مالك نظرات ارسال كننده آن است. ما مسئولیت مطلب آنها را بر عهده نداریم.
 
 


 
 

كليه حقوق اين سايت متعلق به تحريريه گروه اينترنتي مشكان مي باشد. هر گونه كپي برداري با ذكر منبع مجاز است.