معجزه
شكنجه و آزار و اذيت عراقيها حدى نمى شناخت. گاه ضربه هاى كابل آنها، كار عده اى را
به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسين» و «حميد» شد. آنان از بچه هاى تهران
بودند و به خاطر خوردن بيش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه ها
داوطلبانه آنان را به پشت مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آنان را برطرف مى
كردند. در شب عاشوراى حسينى سال 65 اين دو برادر با چشمى گريان به خواب رفتند. صبح
كه از خواب بلند شدم، صداى گريه شديدى را شنيدم. سر از بالينم كه برداشتم، ديدم
حسين است.
رفتم بالاى سرش و احوالش را پرسيدم. داشت چشم هاى غرق در اشك خود را پاك مى كرد.
بلند شد و نشست. خواستم برايم بگويد كه چه اتفاقى برايش افتاده است و او طفره مى
رفت. وقتى اصرار كردم گفت: «ديشب خواب مولايم حسين(ع)
را ديدم. به من گفت: فكر نكنيد اينجا غريب و بى كس هستيد، من و خانواد ه ام نگهدار
شما هستيم. به حضرتش گفتم: آقاى عزيز من! من نمى توانم راه بروم. از
برادرانم خجالت مى كشم.
امام دستى بر شانه هايم گذاشت و كمرم را گرفت و گفت: جوان! بلند شو كه ان شاء الله
خداوند به شما صبر بدهد. من را از زمين بلند كرد و چند قدمى به جلو حركت داد و
نشاند. همين موقع بود كه از خواب پريدم و منقلب شدم.» بچه ها كه اين شرح حال را
شنيدند، از شوق گريه كردند و حسين را در ميان موج دستها و گل بوسه هاى خود غرق
كردند. حسين به كمك بچه ها دست خود را روى ديوار گذاشت. بچه ها خواستند در بقيه
كارها كمكش كنند، اما او نپذيرفت و گفت: «مولايم گفته است بلند شو و من بايد خودم
بقيه كارهايم را انجام بدهم.» و شروع كرد به راه رفتن. او طنين صلوات بچه ها را در
فضاى آسايشگاه انداخت؛ چون واقعاً معجزه شده بود. او كه تا قبل از اين روى زانو هم
نمى توانست حركت كند، حالا چند قدم راه رفته بود. حسين بعد از چند روز تمرين به
روزهاى عادى خود برگشت. اتفاقاً همين عنايت حضرت امام حسين (ع) شامل حال حميد هم
شد. سايه سار آن امام شهيد، قامت او را نيز به روزهاى سبز و آفتابى برگرداند.
|