هنوز حساب كاربری ندارید ؟ شما می توانید یكی ایجاد كنید. به عنوان یك كاربران ثبت نام شده شما برخی مزایا مانند مدیریت قالب ، تنظیم نظرات و ارسال نظرات با نام خود را دارید.
جستجو
نظر سنجی
تبلیغات
مناسبتي: هفت پرده شيدايي
ارسال شده در Thursday, May 31 @ 14:54:54 IRST توسط admin
هفت پرده شيدايي
سيد امين موسوي یک:
من كه جبرئيل بودم به پيامبر گفتم: «خداوند مي گويد كه فاطمه از او چيزي بخواهد.»
گفت.
و فاطمه (س)گفت: به خودش سوگند جز خودش نمي خواهم. دو:
بلند مي شد، مي ايستاد. تمام قد. آن زماني كه عرب از دختردار شدن روسياه مي شد و
آنها را زنده به گور مي كرد، او در پيش پاي دخترش قيام مي كرد، بلند مي شد، مي
ايستاد؛ تمام قد. فاطمه بود و زمين و آسمان ... سه: پرسيدم: «خوردني چيزي در خانه داريم؟» نگاهش را دزديد. پرسان چشم دوختم
به چشم هاش. شرماشرم گفت: «دو روز است كه چيزي براي خوردن در خانه نيست...» گله مند
گفتم: «پس چرا به من چيزي نگفتي فاطمه؟» لبش را گزيد: «از خدا شرم كردم، چيزي از تو
بخواهم كه نتواني...» چهار: چادر را گذاشت پيش من به گرو و اندكي جو گرفت؛ به وام. گذاشتمش در
اتاق كنجي. شب كه شد، اتاق روشن شده بود، انگار كه روز. از چادر بود. زنم پرسيد:
«اين را از كجا آورده اي؟» گفتم: «پسر ابوطالب به گرو پيشم گذاشته.» به خاطر همان
روشنايي مسلمان شديم؛ من و هشتاد يهودي ديگر. پنج: از كنيزي در حبشه به كنيزي در مدينه، كنيزي دختري پيشواي اعرابي ها.
بدبختي پشت بدبختي. انگار كه ناف فضه را با درد بريده اند. وارد خانه كه شدم. خانه
كه نه، كلبه اي بود. خندان جلو آمد و سلام كرد. ماندم كه به من لبخند مي زند يا كس
ديگر. مگر به كنيز هم كسي سلام مي كند؟ گفت: «من فاطمه ام، دختر پيامبر. به خانه
خودت خوش آمدي. چند روزي بياسا. آن گاه يك روز من كار مي كنم، يك روز تو...» شش: پيمان بسته بودم با خودم كه پس از پيامبر و با اين همه مصيبت اذان
نگويم؛ به اعتراض. اما نمي شد كه نه بياورم. فاطمه خواسته بود. به «اشهدان محمد
رسول الله»اش كه رسيدم، فريادي كشيد و افتاد. از ذهنم گذشت كه نكند... پايين كه
آمدم، به هوش آمده بود. گفت: «باز هم بخوان بلال...» گفتم: «معافم كنيد بانو، مي
ترسم از جانتان.» معافم كرد. هفت: شب، شبانه، در سكوت، مخفيانه... تنها ياران اندك پدر بيايند. شب بود،
سكوت بود و غريبانه دردانه عالم آفرينش را به دست خاك سپردند كه او خوب رازداري
كرده است تا امروز. 14قرن سكوت همان شب تلخ را با خود همراه كرده است.