امروز : چهارشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۹۷

جدیدترین مطالب ارسالی سایت

خبری بود …

انتشار در: ۱۵ مهر ۱۳۹۲

خبری بود …

Zihajeh

ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺎﻻ‌ ﺧﺒﺮ ﺁﻣﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﻋﺮﺵ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﮔﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺟﺸﻦ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺭ
ﺑﺎﺭﯾﺪ ﺯﺷﻮﻕ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﺍﻫﻞ ﻧﻈﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﻋﺮﺵ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﯾﻨﺪ
ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻭ ﻋﺮﻭﺱ ﻫﻢ ﺯﻣﻠﮏ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺝ ﻓﻘﻂ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﺋﯿﺸﺎﻥ ﻣﺨﺘﺼﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺯﻫﺮﺍ ﻓﻘﻂ ﻫﻢ ﮐﻔﻮ ﻋﻠﯽ ﺑﻮﺩ ، ﻫﻤﺎﻧﮑﻪ
)ﺳﺮﺗﺎﻗﺪﻣﺶ ﭼﻮﻥ ﭘﺮﯼ ﺍﺯ ﻋﯿﺐ ﺑﺮﯼ ﺑﻮﺩ(
ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺲ ﻭ ﻣﻠﮏ ﻭ ﺣﻮﺭﯾﻪ ﺯﻫﺮﺍﺳﺖ
ﺍﺻﻼ‌ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﭘﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺯﻓﺎﻑ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺷﺐ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﮐﺒﻮﺗﺮ
ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ ﺧﺪﺍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﺑﺘﺮ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺧﺎﺗﻢ ؟
ﮐﻮﺭﯼ ﻋﺪﻭ ﻣﺎﺣﺼﻠﺶ ﺩﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻝ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺣﺴﯿﻦ ، ﺑﻌﺪ ﺯﻧﺴﻠﺶ
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎﺝ ﺳﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﭙﺮ ﺑﻮﺩ ﻋﻠﯽ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﺑﻮﺩ!
ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﻋﻠﯽ ﺑﺎ ﺩﻝ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﻩ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﻏﻢ ﻫﺎ ﮔﺬﺭﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﺵ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﺮ ﺷﺪ
ﺩﺭ ﺑﺎﻗﯽ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﺍﯼ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺍﯼ ﯾﺎﻭﺭ ﻧﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﯼ ﺣﯿﺪﺭ
ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ﺑﻮﺩ
ﯾﺎﺳﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮ

تعداد مشاهده : 1,121 بازدید
نويسنده : admin

نگاهى دیگر به تحریفات عاشورا

انتشار در: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲

نگاهى دیگر به تحریفات عاشورا

محمدرضا طاهرى

نگاهى دیگر به تحریفات عاشورا

نگاهى دیگر به تحریفات عاشورا

مراسم سوگوارى حضرت سیدالشهدا(ع) از دیرباز نقشى اساسى و غیر قابل انکار به فرهنگ جامعه شیعى داشته و مؤلفه‌هاى بزرگى از هویت مذهبى شیعیان ایران و جهان را شکل داده است.
متأسفانه در طول سالهاى اخیر ـ و شاید به دلیل بی‌توجهى و کم‌کارى هنرمندان و شاعران طراز اول شیعه ـ شاهد برخى از انحرافات و عدول از اهداف راستین این نهضت بزرگ، به‌ویژه در امر مداحى و سینه‌زنى بوده‌ایم. مقاله حاضر به صورت اجمالى به نقد و بررسى برخى از این موارد پرداخته است.
امام علی(ع) در یکى از سخنان خود خطاب به کمیل می‌فرماید: «هیچ حرکتى نیست که انجام دهى مگر آنکه براى آن محتاج به معرفت و شناخت هستى (تحفه العقول ص ۱۷) این امر دلیل روشنى دارد، رسول اکرم(ص) در این باره چنین فرموده است: «کسى که کار انجام می‌دهد و در آن آگاهى و شناخت لازم را ندارد، آنچه را که خراب می‌کند، بیش از آن چیزى است که اصلاح می‌نماید.» این دستور دینى که غالباً در زندگى روزمره و در امور جزیى به کار گرفته می‌شود، گاه در مسائل بسیار مهم به دست فراموشى سپرده می‌شود از نمونه‌هاى برجسته آن که در اینجا مورد بررسى قرار می‌گیرد، عزادارى براى امام حسین(ع) است. برگزارکنندگان مراسم عزادارى براى سیدالشهدا(ع) بایستى شناخت و معرفت کامل نسبت به این امام همام و نهضت عاشورایى آن حضرت داشته باشند اما فقدان این شناخت موجب شده تا بسیارى از مجالس سوگوارى امروزى هر چه که پرشورتر می‌شود، از هدف خود دورتر شود همچنان که امام صادق(ع) فرموده «کسى که عملى را بدون بصیرت و آگاهى انجام دهد، مانند رهروى است که راه را اشتباه پیموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر می‌شود. (اصول کافی، ج ۱، ص ۵۴) اثبات این ادعا چندان دشوار نیست. اشعار و نوحه‌هایى که امروزه در مجالس عزادارى امام حسین(ع) خوانده می‌شود، دلیل روشنى بر صدق دعوى ماست. در ابتدا ویژگیهاى مشترک این اشعار را به اختصار بیان نموده و سپس به بررسى آنها می‌پردازیم.

چشمان یار
همه چیز از چشمان یار آغاز شود. برجسته‌ترین ویژگى رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزى چشمان سیاه، ابروان کمان و قامت رعنایشان است، به طورى که کمتر نوحه یا شعرى را می‌بینید که بر این ویژگیها تأکید نکرده باشد:

سیاهه چشات جزیره دله ** هر کى از نسل توه چه خوشگله ** از نگاه تو محبت می‌باره ** مردى از مردونگیت کم می‌آره ** اسیر شده به تار موى تو دل خرابم ** شبا تو دامن خیال صحن تو می‌خوابم
***
همه هستیمو مدیون چشاتم می‌دونی ** از همون روز ازل مست نگاتم می‌دونی

***
کار چشماش دلبریه ** قد و بالاى قشنگش عجب محشریه

***
اونى که چشماش قشنگه ** یک تنه با صد تا لشگر ** مثل مرتضى می‌جنگه ** اونا که یوسفو دیدند ** همه دستا رو بریدند ** اگه عباسو می‌دیدند ** سراشون همه بریدند

***
با اینکه من خوب می‌دونم آدمى بی‌اصل و نسبم ** بده اجازه‌اى خدا عشقمو نقاشى کنم ** خوب می‌شه قلب عاشقم یک طرح خوشگل می‌زنم ** نقش یه مرد پهلوون طرح شمایل می‌زنم ** به روى صفحه می‌کشم پیشونى بلند‌شو ** ابروهاى کمونی‌شو صورت آسمونی‌شو ** تا که به چشماش می‌رسم کشیدنش چه مشکله ** آخه چشاى یار من سیاهه خیلى خوشگله

حدیث کربلا یا حدیث نفس
نکته مهم دیگر این اشعار نفسانیت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزى آن‌چنان غرق تماشاى چشم و سیماى یار شده‌اند که فراموش کرده‌اند براى امام حسین(ع) و حماسه کربلا شعر می‌سرایند و نوحه می‌خوانند. شما بایستى در مجلس عزادارى براى سیدالشهدا(ع) به درد دلهاى یک عاشق دل‌خسته گوش کنید، براى او سینه بزنید و اشک بریزید. روشن نیست که ما باید بر مصائب حسین(ع) بگرییم یا حسین(ع) بر مصائب ما؟

دوستش دارم چی‌کار کنم ** چی‌کار با عشق یار کنم ** گفته می‌خوام با یک نگاه ** عقلتو تار و مار کنم ** صید دو چشمونش شدم ** کى می‌تونم فرار کنم ** دوستت دارم چی‌کار کنم ** خودت بگو چی‌کار کنم ** کربلا رو از تو می‌خوام ** خودت بگو چی‌کار کنم ** چون به یه چشم به هم زدن ** قربون چشم یار کنم ** دوسش دارم چیکار کنم ** چی‌کار با عشق یار کنم ** خدا حسینو دوست دارم ** خودت بگو چی‌کار کنم
***
ایهاالناس، ایهاالناس ** شده‌ام شیداى عباس ** دل خاطرخواه من شد ** عاقبت رسواى عباس ** می‌برد دل از هر دو عالم ** نرگس شهلاى عباس

***
بعضى وقتا که دلم حال و هواتو می‌کنه ** تو دلم زمزمه کرب و بلاتو می‌کنه ** به دلم می‌گم برو سنگ صبور سینه‌باش ** که گذرنامه‌تو مولا خودش امضا می‌کنه ** دلامون هوایى کرب و بلا چی‌کار کنیم ** غم ما جدایى کرب و بلا چی‌کار کنیم

***
آخر یه روز حاجتمو ازت می‌گیرم ** می‌آم تو بین‌الحرمین برات می‌میرم ** مجنونم و خوب می‌دونن لیلى پرستم ** میون همه دلبرا پاى تو هستم

***
ز هجر کربلات آقا دیگه دارم دق می‌کننم ** اگه بذارى من بیام دلمو عاشق می‌کنم ** نبینم کربلا تو من می‌میرم ** حالا که دست روزگار به صورتم سیلى زده ** جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده ** از هجر کربلاى تو موهام داره سفید می‌شه ** دلم داره از اومدن خسته و ناامید می‌شه

***

حسینیه یا خانقاه
یکى دیگر از ویژگیهاى مهم و مشترک این اشعار تأکید بر دیوانگى و جنون است. عقل‌گریزى از شیوه‌هاى کهن فرار از بار سنگین مسئولیت است، مسئولیتى که از آگاهى و معرفت نسبت به امام(ع) و نهضت عاشورایى او سرچشمه می‌گیرد. نمایش دیوانگى که گاه با نوعى رقص پا و حرکات سر به طرفین نیز همراه است، از خصائص تشیع صفوى و خانقاهى است. البته این دیوانگان هنوز در مراتب پایین دیوانگى قرار دارند و بر خلاف ادعایشان، جنونشان چندان دیدنى نیست. مراتب بالاتر دیوانگى را می‌توان در دراویش کردستان مشاهده نمود:

اگه دیوونه ندیده‌ای ** به ما می‌گن دیوونه ** اگه دیوونه شنیده‌ای ** به ما می‌گن دیوونه ** منم یه روز عاقل بودم ** عشق تو مجنونم کرد ** ز شهر عقل و عاقلا ** یکباره بیرونم کرد
***
سفر عشقو شروع کن دلتو بزن به دریا ** بیا یک عده مجنون بشیم آواره شهرها

***
دیوونه چى می‌گه ** شده‌ام دیوانه ** چى می‌گه دیوونه ** خدا شده دیوانه زهرا ** دل شده شیدایی ** نمی‌رود جایی ** از در میخانه زهرا

مکتب حسینى یا میکده حسینی
مدرسه و مکتب حسینى که درس‌آموز جهاد و شهادت و ایثار و ظلم‌ستیزى است، در این اشعار به میخانه و میکده بدل می‌شود. این‌گونه اشعار ظاهراً از تعابیر عرفانى برخى شعرا از حماسه کربلا، به‌ویژه «عمان سامانی» تقلید شده است. اما روشن است که تعبیر عرفانى از یک حماسه با عرفان‌زدگى کاملاً متفاوت است. تعابیر عرفانى تعابیرى استعاری، غامض، شخصى و نیازمند تفسیر هستند. اگر این تعابیر را وارد حوزه عمومى کنند و با آن سینه بزنند، به عرفان‌زدگى تبدیل می‌شود. در تاریخ ایران عرفان‌زدگى گرایش منفعلانه‌اى در برابر بی‌عدالتیهاى موجود بوده و در کنار جنون راه گریز مناسبى از مسئولیت و درد آگاهى بوده است.

دوباره خادما در میکده را وا می‌کنن ** براى روضه حسین خیمه‌اى برپا می‌کنن ** دیواراى میکده رو بیرق و پرچم می‌زنن ** فرشته‌ها تو این عزا حلقه ماتم می‌زنن
***
تو بذار که من بمونم سگ میخونه‌ات همیشه ** دیگه دنیا رو نمی‌خوام کنج میخونه‌ات رو عشقه

***
دیوونه حسینم و دیوونه حسینم ** خراب و مست گوشه میخونه حسینم

***
بیا اى که خمار عشقى بر در میخانه ابالفضل ** که شوى مست مست ساغر میخانه ابالفضل

امام، شاه یا ارباب
عدم شناخت لازم نسبت به مقام امامت و ولایت موجب شده تا شاعران براى ستایش امام(ع) او را شاه یا ارباب خطاب کنند و ادبیات را به کار گیرند که درخور دربار شاهان و سلاطین جور است. مثلاً شاعر یا مداح خود را سگ‌ِ امام(ع) و خاندانش بخواند. این‌گونه عبارات فقط در دربار شاهان ظالم پاداش دارد و در بارگاه امامان معصوم(ع) چیزى جز خوارى و مذل‍ّت نفس نیست:

بگذار آدمیان طعنه ز ؟؟؟ گویم ** هر که خود را سگ کوى تو ؟؟؟ آدم است ** هر کى می‌خواد هر چى بگه ** من سگ کوى زینبم ** بهشت جاودان ز تو ** کران و بیکران ز تو ** سلطنت جهان ز تو ** من سگ کوى زینبم
***
تمام حرف دلم خلاصه در یک کلام ** که من سگ زینب و حسینم والسلام

ملاحظه می‌شود که ویژگى مشترک همه این اشعار، زمینه‌زدایى از نهضت عاشوراست که با توسل به نوعى احساس‌گرایى و با چاشنى عشق و عرفان و تصوف صورت گرفته است. چرا باید مدرسه و مکتب حسینى را به میکده و خانقاه بدل سازیم؟ آیا به گفته شریعتی، ما از خون حسین(ع) ماده تخدیرى ساخته‌ایم؟ چرا از ویژگیهاى برجسته امام حسین(ع) چون آزادگی، ظلم‌ستیزى و عدالتخواهى صرف ‌نظر می‌کنیم و فقط چشم و ابروى او را می‌بینیم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطى صرفاً عاطفى و احساسى که سطحی‌ترین ارتباط است، فرو می‌کاهیم؟ چرا امام حسین(ع) را ارباب خطاب می‌کنیم؟ آیا مفهوم ارباب از مفهوم امام جایگاه و مقام سیدالشهدا(ع) را بهتر بیان می‌کند؟
امام حسین(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوکر و دیوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و کفتر نیازى ندارد. امام(ع) یاری‌کننده و فریادرس می‌طلبد. فریادى که در شور و غوغاى چنین مجالسى شنیده نمی‌شود و بی‌پاسخ می‌ماند.
مجالسى که باید آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى امام(ع) را مجسم سازد، تصویرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان کمال یار است. مجالسى که باید ظلم بنی‌امیه بر حسین(ع) و خاندانش را بازگو کند، نمایشگر حاجات و آمال و آرزوهاى شاعرو نوحه‌خوان است:
وقتى چشام روى هم بسته می‌شه ** وقتى دلم از زمونه خسته می‌شه ** چشمامو دریا می‌کنم ** عقده‌هامو وا می‌کنم ** یاد قدیما می‌کنم، یادش به‌خیر ** با بچه‌هاى کوچه‌مون ** با چادراى مادرامون گوشه یک پیاده‌رو ** یاد محرم کرده بودیم تکیه علم کرده بودیم ** همه پیرن مشکى به تن سینه و زنجیر می‌زنن ** یک قلب کوچیک تو سینه مست و خریدار حسین
***
عشق و عاشقی‌اى که مفهوم کلیشه‌اى بسیارى از اشعار عاشورایى امروزى است، یک عشق حقیقى نیست؛ بلکه نوعى عشق تین‌ایجرى و بازارى است که همراه با نوعى رقص پا و آهنگ پاپ اجرا می‌شود، این‌گونه اشعار با اندکى تغییر اشعار خوبى براى یک خواننده لس‌آنجلسى خواهد بود. همچنان که آنها را هم در عزا و هم در مولودی‌خوانى می‌خوانند. در واقع هیچ تفاوتى در عزادارى و مولودی‌خوانى دیده نمی‌شود، جز اینکه در یکى سینه می‌زنند و در دیگرى دست. این به معناى غلبه صورت بر معناست که از آن جمله کاهش رغبت نسبت به سخنرانى در برابر نوحه‌سرایى و سینه‌زنى است. اکنون مجالس عزادارى نه با سخنران که با مداح آن شناخته می‌شود. جوانان به‌ویژه به مجالسى رغبت دارند که مداح محبوبشان اجراى برنامه دارد. اجراى برنامه مفهوم دقیقى است. مداحان امروزى غالباً بر روى سن رفته و با حرکات مختلفى که از خود نشان می‌دهند، به اجراى مداحى می‌پردازند. ظاهراً مدل لباس و ریش برخى مداحان نیز به صورت مد درآمده است. بدین‌سان فرایند زمینه‌زدایى از نهضت عاشورا به تکامل می‌رسد. پس از تبدیل مکتب حسینى به دربار و میکده و خانقاه، حال باید افتتاح بازار حسینى را اعلام کنیم. شما می‌توانید به این بازار بروید و از جدیدترین کاستها و از مدلهاى جدید لباس و ریش و تسبیح آگاه شوید. بی‌شک ظهور مداح دی‌جی‌ها به رونق این بازار خواهد افزود.

امام حسین(ع) در کربلا شهید شد و ما امروز نهضت او را مثله می‌کنیم. نهضت عاشورا در مجالس امروزى از اول محرم آغاز می‌شود و هم محرم با شام غریبان به پایان می‌رسد. نه پیشینه‌اى دارد و نه پیامدی. آیا امام حسین(ع) خود، خاندان و فرزندانش را به قتلگاه آورد تا ما فقط اشک بریزیم و از چشم و ابروى او سخن بگوییم و بهترین خواستهمان این باشد که در بین‌الحرمین آن‌قدر سینه بزنیم تا بمیریم؟
آخر یه روز حاجتمو ازت می‌گیرم ** میام تو بین‌الحرمین برات می‌میرم
هر زمانى که حادثه مسجد ارگ اتفاق می‌افتد، نوحه سر دهیم که:
دیدى آخر حاجتمو ازت گرفتم ** میون خیمه غمش آتش گرفتم

امام حسین(ع) در وصیت‌نامه خود هدف قیام را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهى از منکر اعلام کردند؛ اما ما هنوز معناى امر به معروف و نهى از منکر را نمی‌دانیم. سیدالشهدا(ع) حدود ده سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند؛ اما چرا فقط هفتاد و دو نفر نداى او را لبیک گفتند. بی‌تردید شیعیان زیادى بودند که آن حضرت را دوست می‌داشتند؛ اما تنها دوست داشتن کافى نبود. عبدالله بن عمر نیز بر حسین(ع) گریست؛ اما به یارى او برنخاست. امام حسین(ع) دو سال (و یا یک سال) قبل از مرگ معاویه خطبه مهمى را براى خواص در منا بیان می‌کند که اگر در آن زمان مردم به امام زمان خود معرفت می‌داشتند، هیچ‌گاه لازم نمی‌شد تا حسین(ع) خون دهد که امت به خواب رفته او بیدار شود. امام(ع) در این خطبه خواص شیعیان خود را مورد خطاب قرار می‌دهد و امروزه نیز خواص جامعه ما و از جمله شاعران و مداحان نهضت عاشورا مشمول این خطاب هستند. امام(ع) خواص را این‌گونه مورد عتاب قرار می‌دهد که «به حق ائمه بی‌اعتنایى کردید، حق ناتوانان را تباه ساختید؛ ولى آنچه را که حق خود می‌پنداشتید، طلبکار شدید. نه مالى هزینه کردید و نه جانى را براى آفریدگار آن به مخاطره افکندید و نه به خاطر خدا با گروهى از مردم از در دشمنى درآمدید. شما از خداوند طمع بهشت او، هم‌جوارى رسولانش و امان از عذابش را دارید؟! می‌بینید که پیمانهاى الهى نقض گردیده و هراسناک نمی‌شوید؛ ولى از براى پیمانهاى پدرانتان می‌هراسید. حال آنکه پیمان رسول خدا(ص) شکسته شده و نابینایان و گنگان و زمین‌گیران رها شدند. نه دل می‌سوزانید و نه درخور جایگاهتان رفتار می‌کنید و نه آنکه را چنین می‌کند، یارى می‌رسانید. بلکه با چرب‌زبانى و سازشکارى نزد ستمگران خود را آسوده می‌سازید. اینها همه چیزهایى است که خداوند شما را به بازداشتن او و بازایستادن از آن فرمان می‌دهد و شما از آن غافلید.»
سخنان امام(ع) به خوبى وضعیت جامعه اسلامى را در عهد آن حضرت(ع) بیان می‌کند. هنگامى که خواص جامعه نسبت به بی‌عدالتیها و مفاسد جامعه سکوت اختیار کنند و درخور جایگاهشان رفتار نکنند و به امام زمان خود معرفت و شناخت نداشته باشند و لذا حق آنان را ادا ننمایند، حادثه کربلا اتفاق خواهد افتاد. حفظ دین، اصلاح جامعه اسلامى و امر به معروف و نهى از منکر اهداف قیام عاشورا بودند. این اهداف بایستى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى حضور داشته باشند. از سوى دیگر نهضت عاشورا الهام‌بخش آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى است. همچنان که نهضت عاشورا از اول محرم آغاز نمی‌شود در دهم محرم نیز پایان نمی‌یابد. مکتب حسینى ثمرات زیادى داشته است، انقلاب اسلامى خود از ثمرات این نهضت است و شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس درس‌آموزان این مکتب هستند. چگونه است که براى حادثه‌اى چون حادثه مسجد ارگ به سرعت نوحه ساخته می‌شود و در مجالس عزادارى خوانده می‌شود، اما بزرگ‌ترین انقلاب قرن و هشت سال حماسه حسینى هیچ حضورى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى ندارد. در پایان اشعار و نوحه‌هایى نسبتاً مناسب که می‌تواند در این زمینه راهگشا باشد، ذکر می‌شود تا مجالس عزادارى ما همچنان که به نام حسین(ع) است، در خدمت اهداف و آرمانهاى نهضت عاشورا نیز باشد:
شمشیر کجم راست کند قامت دین را ** تطهیر کند خون دلم دین مبین را ** طاغوت بیالوده زمین را ز فسادش ** از جور و ستم پاک کنم روى زمین را ** هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشیر ** چون برگ بریزم به زمین دشمن دین را ** غوغا شود امروز در این عرصه پیکار ** پایین کشم از تخت ریاکار لعین را ** از نسل على هستم و هرگز نهراسم ** خشنود نمایم ز خود آن عرش‌نشین را
***
گر حسین بن على شش ماهه قربان می‌کند ** کاخ بیداد و ستم از ریشه ویران می‌کند ** از قیام کربلا می‌کند محشر به پا ** اى اهل ایمان این است فرمان ** بایست جنگید با ظلم و طغیان ** گرچه عباس دلاور در نبرد کربلا ** می‌شود در راه قرآن دستش از پیکر جدا ** از قیام کربلا می‌کند محشر به پا ** اى اهل ایمان این است زمان ** بایست جنگید با ظلم و طغیان

***
امروز که روز‌ِ آقایى عشق است ** عزت مدینه، ذلت دمشق است ** این قیامت کبرى ست ** یا قیام عاشوراست ** اى حسین عطشان ** آفتاب دین را به خضوع است ** بدترین غروب و بهترین طلوع است ** بشکفتن ارزشهات ** روز محو لغزشهاست ** از جوشش خونها، پر زند شفاعت ** در خانه دلها، در زند شفاعت ** تا که را شود شامل ** همچو حر دریا دل ** اى حسین عطشان ** در خون شهیدان، انفجار نور است ** گرچه نقش آنان، پایان ستور است ** سینه‌هاى بشکسته ** ره به دشمنان بسته ** اى حسین عطشان ** اسلام یزیدى محکوم زوال است ** آیین حسینی، معراج کمال است ** طفل بی‌گناه او ** بهترین گواه او ** این حسین عطشان

***
اى اسیر داغ تو تا ابد جانها ** اى به نامت سرفراز، نسل انسانها ** اى شهید کربلا کشته راه خدا یا حسین یا حسین ** چون تو، کس قربان نشد در ره داور ** کرده ایثار خدا اصغر و اکبر ** شد تن خونین تو عزت و آیین تو ** تو سرت بر نیزه‌ها مشعل ایمان ** در اسارت مانده‌اند عترت قرآن ** شد سرت آیات نور گه به نی، گاهى تنور ** یا حسین آزادگان دل به تو بستند ** رهروان راه حق بر تو پیوستند ** نهضت حق راه تو عقش را درگاه تو ** خط نسل انقلاب، امتداد توست ** شیعه آرى زنده است تا به یاد توست ** اى عزیز فاطمه رهنماى ما همه

منبع: مجله سوره شماره۱۶

تعداد مشاهده : 1,077 بازدید
نويسنده : admin

کسی که یاری مثل تو داره، بیاره

انتشار در: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲

کسی که یاری مثل تو داره، بیاره

باید توبه کنیم!
قصه لیلا، مادر حضرت علی اکبر! حضرت علی اکبر مادری بنام لیلا داشته اند ولی «یک مورخ» هم نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه لیلا و علی اکبر داریم! روضه آمدن لیلا به بالین علی اکبر، حتی در قم، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود و البته خود ایشان در مجلس نبودند، همین روضه را شنیدم که علی اکبر به میدان رفت، حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برود در فلان خیمه خلوت، آنجا موهایت را پریشان کن، در حق فرزندت دعا کن شاید(!) خداوند این فرزند را سالم برگرداند! اولا لیلایی در کربلا نبوده که چنین کند. ثانیا اصلا این منطق، منطق حسین(ع) نیست. منطق حسین(ع) در روز عاشورا، منطق جانبازی است. تمام مورخین نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر کند، ذکر می کرد. بجز برای علی اکبر »فاستاذن اباه فاذن له« یعنی تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله این شعر که می گوید: خیز ای بابا از این صحرا رویم/ نک بسوی خیمه لیلا رویم…

اگر سید الشهدا علیه السلام بیاید و ببیند ــ البته در عالم معنا که می بیند ــ اگر در عالم ظاهر هم بیاید می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکر کرده ایم که اصلا او یک چنین اصحاب و یارانی نداشته است. مثلا در کتاب محرق القلوب که نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگی است، ولی از این موضوعات اطلاع نداشته، نوشته شده که یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید(!) هاشم مرقال بود. درحالی که یک نیزه هجده ذرعی(!) هم دستش بود، آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضی ها سر امام حسین را برید، یک نیزه ای داشت که شصت ذرع بود. گفتند نیزه شصت ذرعی که نمی شود! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود!! اینجا هم در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبه مرقابل با نیزه هجده ذرعی پیدا شد. درحالی که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش از عاشورا هم کشته شده بود! ما برای امام حسین یارانی ذکر می کنیم که نداشته است. و یا زعفر جنی جزو یاران امام حسین است. یا اینکه نوشته اند که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود، کشتن سیصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. بعد دیدند این تعداد کشته با طول روز جور در نمی آید، گفتند روز عاشورا هفتاد ساعت بوده است! همینطور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که من حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود، شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد. باید باور کنیم که اگر کسی بخواهد امروز بگرید، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند، باید بر مصائب جدیده(!) اباعبدالله بگرید، بر این دروغ هایی که به ابا عبدالله علیه اسلام نسبت داده می شود گریه کند.
چند سال پیش در اصفهان روضه خوانی این روضه را خواند و بقدری مردم را گریاند که حد نداشت!! داستان پیرزنی را نقل می کرد که در زمان متوکل می خواست به زیارت امام حسین برود و آن وقت جلوگیری می کردند و دستها را می بریدند تا اینکه قضیه را به آنجا رساند که این زن را بردند و در دریا انداختند. در همان حال این زن فریاد کرد: یا ابوالفضل العباس! همینطور که داشت غرق می شد سواری آمد و گفت رکاب اسب مرا بگیر، رکابش را گرفت، بعد پرسید چرا دستت را دراز نکردی؟ گفت من دست در بدن ندارم، که مردم خیلی گریه کردند!! تاریخچه قضیه را پیدا کردم؛ یکروز در بازار اصفهان، مجلس روضه ای بود که بزرگترین مجالس اصفهان بود. واعظ معروفی گفته بود که من آخرین منبری بودم. منبریهای دیگر می آمدند و هنر خودشان را برای گریاندن(!!) مردم اعمال می کردند، هر کس می آمد روی دست دیگری می زد!! بعد از منبر خود می نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببیند. تا ظهر طول کشید. دیدم هر کس هر هنری داشت بکار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم که من چکنم؟ همانجا این قصه را جعل کردم رفتم قصه را گفتم از همه بالاتر زدم!! عصر آنروز رفتم در مجلس دیگری که در چارسو بود، دیدم آنکه قبل از من منبر رفته همین داستان را می گوید! کم کم در کتابها هم نوشتند و چاپ هم کردند!
حق بدهید که باید توبه کنیم، واقعا باید توبه کنیم، به خاطر این جنایت و خیانتی که نسبت به اباعبدالله الحسین علیه السلام و اصحاب و یاران و خاندانش مرتکب می شویم، همه افتخارات این ها را از میان می بریم. توبه کنیم و بعد، از این مکتب تربیتی استفاده کنیم. آفت دین هم که مشخص است: دانشمند بد عمل، فاسق و فاجر، زعیم و پیشوای ستمکار و مقدس نادان؛ در واقع عوام و خواص هردو در این انحرافات سهم دارند.(۱)

سند شش دانگ انقلاب
علما دینشان را از سنت پیامبر(ص) و اهل بیت (ع) دارند، ولی مردم جامعه دین را از علماء. این دین موجود در جامعه از برکت علماء است. مردم جامعه با عمل ما، مسلمان هستند. ما که در جامعه نمی خواهیم فقط به مردم درس بدهیم. «یعلمهم الکتاب» کار حوزه هاست، «یزکیهم» کار مشترک است. تا ما جلو نیافتیم، کسی دنبال ما نمی افتد. بهترین فرصت در نشر معارف هم جریان سید الشهداست. کربلا گذشته از آثار معنوی، یک جریان نمونه است. نباید فراموش کرد که اگر امروز اینجا بر سر سفره پر برکت نظام نشسته ایم، به برکت عاشورای حسینی است. شش دانگ ایران به نام سید الشهداء نوشته شده است.

در شبهای عملیات که سرود «ای ایران، مرز پرگهر» جایی نداشت؟ این کشور با نوای «یا حسین یا حسین» حفظ شد، نه «ای مرز پر گهر»! شرف این مملکت با حسین بن علی (ع) تأمین شد. همه می دانید بدنه ارتش ایران در آغاز جنگ که متلاشی بود، اگر نبود شوق و اشتیاق عاشورایی سپاهی و بسیجی همه چیز از دست رفته بود. وقتی خدا بخواهد دین خودش را حفظ کند، اینگونه آن را حفظ می کند. این است که الان اگر کسی بخواهد بداند سند ۶ دانگ این کشور به نام کیست، باید گفت سید الشهداء. اگر علما در منابر مستندات را بگویند، دیگر مداحان فرصت نمی یابند هر چه بخواهند بگویند. علما و روحانیون اگر منبر نروند مداحان، امور دینی مردم را به دست می گیرند.
… با گریه ی تنها که نمی شود مردم را اداره کرد. گریه یک احساس زود گذر است که با یک سریال طنز از بین می رود. سعی کنید آیات مربوط به عاشورا و سید الشهداء را تبیین کنید. عدالت خواهی، مبارزه با ظلم، معرفت دینی اینها حقیقت عاشوراست.
آن یزید آن روز بود و این هم یزید امروز؛ امروز شروع کردند به سلمان رشدی ها بها دادن، شروع کردند مهر باطل شد چاپ کردن، شروع کردند به تک تک این صفحات قرآن کریم مهر باطل شد زدن، برای یوروتیوی فرستادن. حالا ای جوان! اگر تو تحصیل کرده ای، به این فکر نباش که این آهن سرد بی خاصیّت را بلند کنی! مشق شمشیر زدن بکن که اگر خدای ناکرده روزی حمله کردند، بتوانی جزء بسیجیان باشی و این کشور را حفظ کنی! این آهن سرد بی خاصیّت را به دوش کشیدن نه تو را سپاهی می کند، نه تو را بسیجی می کند، نه مدافع شرف می کند، نه مدافع مرز و بوم!! الآن که دوران جاهلیّت نیست. الآن دوران «عدل » است و « عقل ». دوران فهم است و فهم است و فهم است و فهم! این کارها چی است؟! آن پرچم های پارچه نوشته شده، آنها پیام دارد، نه این علم و آهن سرد بی خاصیّت، سرد بی اثر…(۲)

پی نوشت:
(۱)تحریف های عاشور، آیت الله شهید مرتضی مطهری

(۲)آیت الله عبدالله جوادی آملی، بهمن ۴۸و دی ماه۵۸

 

تعداد مشاهده : 1,135 بازدید
نويسنده : admin

مصاحبه با امام علی (ع)

انتشار در: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲

مصاحبه با امام علی (ع)

آنچه در پی می آید مقاله ای مصاحبه گونه از ریاض نجیب الرئیس روزنامه نگار معروف عرب است که در نقش مصاحبه گر با حضرت علی (ع) مصاحبه فرضی انجام داده است.

سوال: سرور گرامی، امیرمومنان! در عصری به سر می بریم که سرکشی و طغیان انسانهای متمدن علیه پروردگارشان روز به روز افزایش یافته و کبر و غرور و تفاخر و برتری جویی بر سایر همنوعان آنان را به کلی از ارزش های معنوی دور ساخته است. شما چه صحبتی با این گونه افراد دارید؟

جواب: این گونه انسانها مگر پیام قرآن را نشنیده اند که می گوید: ” ای انسان چه باعث شد که به خدای کریم بزرگوار مغرور گشتی؟” فرزند آدم را با تفاخر چکار؟ به آغازش نطفه ای بی ارزش بوده و پایانش مرداری گندیده، نه خود را روزی می دهد و نه می تواند مرگش را بازگرداند. بینوا فرزند آدم! مرگش پوشیده است و بیماریش پنهان و کردارش نگاشته شده است. پشه ای او را آزار می دهد و جرعه ای گلوگیر او را بکشد و بوی عرق، بدبویش سازد.

سوال: آیا حاکم می تواند با زیردستان و مردم مشورت کند؟

جواب: هر که خودرای باشد به هلاکت رسد و هر که با مردمان مشورت کند خود را در خرد آنان شریک سازد، کسی که نظرات مختلف را بشنود درست از خطا بازشناسد.

سوال: امام عزیز! وطن واقعی کجاست؟ در حالی که همه ی ما در غربتی سخت بسر می بریم؟

جواب: برای تو هیچ شهری بهتر از شهر دیگر نیست، بهترین شهرها آن است که در آن ، آسایش زندگیت فراهم باشد. توانگری در غربت ، چون در وطن ماندن است و درویش در وطن چون در غربت زیستن است.

سوال: چه رابطه ای میان علم و ثروت وجود دارد و تفاوت آنها چیست؟

جواب: دانش بهتر از مال و ثروت است که دانش تو را نگهبان باشد و ثروت را پاسبان، ثروت با هزینه رکدن کاهش می یابد و دانش با نشر آن افزون شود. دانش فرمانگذار است و مال فرمانبردار.

سوال: تفاوت میان عاقل و احمق چیست؟

جواب: زبان خردمند در پس دل اوست و دل نادان پس زبان او.

سوال: شخص احمق و نادان معمولا دنبال چیست؟

جواب: او خواهد که تو را سود رساند لیکن دچار زیانت گرداند.

سوال: شخص خسیس و بخیل چگونه است؟

جواب: او آنچه را که سخت بدان نیازمندی از تو دریغ دارد.

سوال: جناب امیرالمومنین: از نظر شما ویژگی های حاکمان و فرمانروایان چیست؟

جواب: سزاوار نیست که افراد خسیس، نادان، ستمکار، بی عدالت و رشوه ستان، رهبری و امامت مردم را عهده دار شوند که خسیس در اموال آنان حریص گردد و نادان به نادانی خویش مسلمانان را به گمراهی برد و ستمکار با ستمگری، عطای آنان را قطع می کند و بی عدالت، در تقسیم اموال به عده ای ببخشد و عده ای را محروم سازد و آن که در حکم کردن رشوه ستاند حقوق مردم را پایمال کند و آن را چنانچه باید به حق داری نرساند.

سوال: سرور و مولایم: وضع عبادت و پرستش خداوند در جهان امروز نابسامان و آشفته است. اصلاً آدمی نمی داند مردم چگونه عبادت می کنند و به چه چیز باور و ایمان دارند؟

جواب: گروهی از مردم خدا را به امید بخشش می پرستند که این پرستش بازرگانان است و گروهی دیگر او را از روی ترس عبادت می کنند، که این عبادت بردگان است و گروهی وی را برای سپس می پرستند و این پرستش آزادگان است.

سوال: جناب امیرالمومنین: در عصر ما، قرآن مهجور مانده و مسلمانان بدون توجه به محتوا و پیام اصلی آن که سعادت انسان را تضمین می کند به ظواهر و حفظ آداب ظاهری آن بسنده می کنند.

جواب: بدانید که در قرآن علم آینده است و حدیث گذشته، درد شما را درمان است و شیوه سامان دادن کارتان در آن است. و بدانید کسی که با قرآن است، نیازمند و محتاج نخواهد بود. قرآن شفای بزرگترین بیماری ها یعنی کفر و دورویی و به بیراهه شدن و گمراهی است. اخبار مربوط به پشینیان و آیندگان و آئین چگونه زیستن را در قرآن می یابید.

سوال: دروغگو چگونه است؟

جواب: او به سرابی می ماند که دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور می نماید.

سوال: آیا قضاوت در مورد آنچه در باطن دیگران است دشوار نیست؟

جواب: هیچ کس چیزی را در دل نهان نمی کند مگر آنکه در سخنان بی اندیشه اش آشکار شود و در صفحه ی رخسارش پدیدار.

سوال: نظرتان در مورد حق و باطل چیست؟

جواب: هر که در باطلی وارد شود دو گناه بر گُرده ی او باشد. گناه کردار و گناه خشنودی به آن کار. آنکه با حق درآویخت خون خود بریخت.

سوال: رفتار اجتماعی یک مسلمان چگونه باید باشد؟

جواب: بترس از کاری که در نهان انجام دهند و در عیان از آن خجلت برند و بپرهیز از کاری که چون از کننده ی آن بپرسند آنرا انکار کند یا عذرخواهی نماید.

سوال: در چنین شرایطی که در آن به سر می بریم چگونه با مشکلات برخورد کنیم؟

جواب: هیچ چیز نیست جز آنکه دارنده اش از آن سیر شود و از داشتن آن ملول گردد. مگر زندگی که هیچ چیز را بر آن ترجیح ندهد. چرا که در مرگ آسایش و راحتی نمی بیند.

سوال: چگونه با روزگار برخورد کنیم؟

جواب: روزگار دو روز است! روزی به نفع تو و روزی به زیان تو، در روزی که به نفع توست سرکشی مکن و در روزی که به زیان توست تن به شکیبایی ده.

سوال: سرور و مولایم: در پایان اگر صحبتی و یا پیامی دارید بفرمایید؟

جواب: ما اکثر العبر و اقل الاعتبار؟ پندها چه بسیار است و پند گرفتن چه اندک.

تعداد مشاهده : 1,216 بازدید
نويسنده : admin

اینجا برکه نیست، دریاست

انتشار در: ۰۳ خرداد ۱۳۹۲

اینجا برکه نیست، دریاست

علی نهاوندی
در مقاله حاضر نویسنده با ذکر روایاتی درباره منزلت ولایت و امامت، به تشریح اهمیت واقعه غدیر از منظر اهل سنت و شیعه پرداخته و به برخی احتجاجات ائمه برای اثبات و یادآوری این رویداد تاریخی اشاره کرده است.

قال رسول الله(ص): (من اراد ان یحیی حیاتی و یموت میتتی و یسکن جنه الخلد التی وعدنی ربی فلیتول علی بن ابیطالب فانه لن یخرجکم من هدی و لن یدخلکم فی ضلاله ).
پیامبر اعظم(ص) فرمودند: کسی که بخواهد حیاتش همچون حیات من، و مرگش همچون مرگ من باشد و در بهشت جاویدان که خداوند به من وعده کرده ساکن شود باید ولایت علی بن ابیطالب را بپذیرد که او هرگز شما را از راه هدایت بیرون نخواهد برد و در گمراهی داخل نخواهد نمود.(۱)
مردم تازه فهمیدند که چرا پیامبر اعظم(ص) در آخرین سال عمر خود اعلان حجه الوداع کرد و از مسلمانان دعوت نمود که برای انجام حج حضور پیدا کنند و اینکه این همه آماده سازی و ایراد خطبه در مناء، مسجد خیف و عرفات و این توقف سه روزه در صحرای بی آب و علف در کنار برکه ای بنام غدیر خم با آن گرمای سوزان برای چیست!
اگرچه برای آنان که رسول خدا را می شناختند و با او حشر و نشر داشتند تازگی نداشت. او بارها و بارها این مسئله را گفته بود که:
(یا علی اخصک بالنبوه بعدی، فلا نبوه بعدی و تخصم الناس بسبع انت اولهم ایمانا بالله، و اوفاهم بعهدالله، و اقسمهم بالسویه و اعد لهم فی الرعیه و اعظمهم عندالله مزیه ).
ای علی امتیاز من بر تو به نبوت است و پس از من دیگر نبوت و پیامبری نیست و تو هفت امتیاز بر مردم داری، تو نخستین کسی هستی که به خدا ایمان آورده ای، وفادارتر از همه به عهد خدا، پابرجاتر از همه در اوامر خدا، تساوی را مراعات کننده تر در تقسیم بیت المال، درباره رعیت از همه عادل تر، در قضاوت بیناتر و در مزایا نزد پروردگار از همه برتر.(۲)
و نیز فرموده بود: (یا علی انک قسیم الجنه و النار و انت تقرع باب الجنه و یدخلها احبائک بغیر حساب). «ای علی تو تقسیم کننده مردم به بهشت و جهنم هستی، تو در بهشت را می کوبی و دوستان خود را بی شمار وارد بهشت می کنی.»(۳)
ولیکن لحن کلام حضرتش و نوع سخنش این بار در غدیر طور دیگری بود.
اکنون فهمیده بودند که تاکید پیامبر(ص) بر حضور علی(ع) و همراهانش برای شرکت در مراسم حجه الوداع به چه دلیل است، آخر رسالتی مضاعف بر دوش پیامبر(ص) بود.
آری مسئله ولایت است که از علی(ع) شروع شد و تا پایان تاریخ ادامه پیدا می کند. شاید اگر موضوع امامت به امیرالمؤمنین(ع) ختم می شد اینقدر برای کینه ورزان و مخالفان سخت نبود اما رسول خدا خط ولایت و مدیریت جامعه پس از خود را تا زمان ظهور آخرین فرزندش حجه بن الحسن العسکری(عج) ترسیم نمود و در خطبه غدیر منشور آن را به ثبت رساند و ماندگار کرد.

ghadir01
مرامنامه اسلام

پس خطبه غدیر خم مرامنامه اسلام است که مخصوص دین، مذهب، آئین و فرقه خاصی و زمان و مکان بخصوصی نمی باشد. بلکه جهان بشریت باید بر کرانه دریای برکه مانند غدیر خم بنشینند و از نسیم ولایت علوی(ع) تا خلافت و امامت مهدی(عج) بهره مند گردند.
پذیرش ولایت علوی(ع) نه یک حادثه تاریخی است و نه یک حدیث روایی که در صحت و سقم آن بحث نماییم. بلکه مسئله امامت و ولایت اهل بیت علیهم السلام، اصلی اعتقادی و بنیادی فکری است که جهان بینی توحیدی را با ایدئولوژی و شریعت پیونده زده و بستر تحقق اندیشه ناب اسلامی و انجام دستورات الهی را در جامعه فراهم می آورد.
امیرالمؤمنین(ع) در جواب سؤال کمیل بن زیاد از پایه های اسلام، شناخت ولایت آل محمد(ص) را یکی از آنها معرفی می نماید.
حضرت پایه های دین اسلام را هفت امر می شمارند:
۱- خردمندی و عقل گرایی که بنیاد شکیبایی و صبر را به همراه دارد.
۲- آبرومندی و راستگویی.
۳- تعمق و تأمل در کتاب خدا و قرائت قرآن کریم.
۴- دوستی و دشمنی در راه خدا.
۵- رعایت حق خاندان پیامبر(ص) و معرفت به ولایت ایشان.
۶- رعایت حق برادران ایمانی و حمایت از ایشان.
۷- خوش همسایگی با مردم (۴)

امام باقر(ع) نیز در حدیثی گرانسنگ می فرماید:
(بنی الاسلام علی خمسه دعائم. اقام الصلاه و ایتاء الزکات، وصوم شهر رمضان، و حج البیت الحرام و الولایه لنااهل البیت) (۵)
حضرت می فرمایند: پایه های مکتب اسلام بر پنج رکن استوار است.
۱- اقامه نماز.
۲- پرداخت زکات.
۳- روزه ماه مبارک رمضان.
۴- حج بیت الله الحرام.
۵ـ ولایت ما اهل بیت (علیهم الاالسلام)

همچنین امام صادق(ع) می فرمایند: ریشه و رکن اندیشه تابناک اسلام بر سه امر متوقف است. نماز بعنوان وظیفه و عبادت فردی، زکات به جهت انجام تکلیف اجتماعی و عبادت اقتصادی و ولایت که روح حاکم بر عبادت است و تدبیر و مدیریت جامعه اسلامی و سیستم زندگی توحیدی می باشد. و حضرت صادق(ع) می فرماید: هیچ یک از این ارکان بدون دو رکن دیگری صحیح نمی باشد و انسان را به کمال خود نائل نمی آورد. (۶)
حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا(ع) نیز در حدیث سلسله الذهب در شهر نیشابور فرمودند: (کلمه لااله الاالله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی). کلمه توحید دژ محکم خداست و هر کسی که در این قلعه محکم داخل شود از عذاب درامان خواهد بود.
و سپس فرمودند: (بشرطها و شروطها و انا من شروطها) (۷)شرط ورود به این قلعه توحید پذیرش و پیروی از امام و مقام ولایت است.
و در تشریح جایگاه امامت و ولایت، حدیث مفصلی بیان می فرمایند که در بخش هایی از آن حدیث چنین می خوانیم:
(… ان الامامه خلافه الرسول و مقام امیرالمؤمنین و الحسن و الحسین… ان الامامه زمام الدین و نظام المسلمین و صلاح الدنیا و عزالمؤمنین… ان الامامه اس الاسلام النامی و فرعه السامی…) (۸)
(امام خورشید نورافشان است که با نور خود عالم را نورانی می کند. امام آب گوارایی است برای تشنگان. امام راهنمای انسان به سوی هدایت و نجات دهنده ایشان از فرومایگی است. امام همدمی همراه، پدری مهربان و برادری همانند است. امام پناهگاه بندگان در تنگناها و گرفتاریهای بزرگ است. امام امین خدا در میان مردم و حجت خدا بر بندگان است. امام نگهبان ارزشها و دعوت کننده مردم به سوی خدا است. امام مایه عزت و سربلندی مسلمانان و استواری دین است.)

قطعیت سند غدیر

یکی از معروفترین براهین و استوارترین دلیل های امامت و ولایت، واقعه غدیر است که نه تنها مورخان اهل تسنن مانند «ابن قتیبه» در کتاب المعارف و السیاسه و «بلاذری» در انساب الاشراف و «طبری» در کتاب مستقل غدیر خم و «خطیب بغدادی» در تاریخ خود بلکه محدثان اهل سنت و جماعت مانند «احمدبن حنبل» در مسند و مناقب، «ابن ماجه» در سنن خود، «ترمزی» در صحیح و مفسرانی همچون «طبری»، «ثعلبی» و «فخر رازی» در تفسیر کبیر و متکلمان سنی مانند «قاضی ابوبکر باقالانی» در کتاب التمهید، «شریف جرجانی» در شرح المواقف و «قوشچی» در شرح تجرید، این قاموس بزرگ را به ثبت رساندند. سندیت حادثه بزرگ غدیر آنقدر قطعی و قابل استناد است که معصومین علیهم السلام و از آن جمله خود امیرالمؤمنین (ع) بارها در برابر مخالفان و احیانا موافقان فراموشکار، واقعه حجه الوداع و حادثه غدیر خم را گوشزد نموده برای احقاق حق ولایت به آن استدلال می کردند. گوشه ای از این احتجاج به این شرح است:
۱- در ماجرای شوری به سال ۲۳ ق وقتی عمر خلافت را میان شش نفر به شورا وانهاد، بنا به قول ابوطفیل عامربن واثله، (علی(ع) بر مناقب و فضایل خود از حاضران اقرار گرفت و در مقام احتجاج گفت: شما را به خدا سوگند می دهم آیا در میان شما جز من کسی هست که رسول خدا درباره اش گفته باشد من کنت مولاه فعلی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره لیبلغ الشاهد الغائب؟ حاضران گفتند نه) (۹)
۲- امیرالمؤمنین در کوفه هنگامی که جماعتی بر مقدم بودن علی(ع) شبهه داشتند در جایی بنام «رحبه» به منازعه کنندگان فرمود: (شما را سوگند می دهم هرکس در روز غدیر خم سخن پیامبر را شنیده است به پا خیزد) (۱۰)، در آنجا شماری از صحابه رسول خدا که تعداد آنها را از ۱۲ تا ۳۰نفر گزارش کرده اند به پا خاستند و شهادت دادند که آن سخنان را از رسول خدا درباره علی(ع) شنیده اند.
۳- رفاعه بن ایاس ضبی از پدرش از جدش نقل می کند که در روز جنگ جمل همراه علی(ع) بودیم. او به طلحه پیام داد که با حضرت ملاقاتی داشته باشد. طلحه خدمت علی(ع) رسید و حضرت به او گفت: تو را به خدا سوگندت می دهم آیا از پیامبر(ص) نشنیدی که فرمود: (من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)؟ طلحه گفت: آری شنیده ام امام گفت: پس چرا با من جنگ می کنی؟ طلحه گفت: فراموش کرده بودم و طلحه از ادامه جنگ با علی(ع) منصرف شد. (۱۱)
۴- علی(ع) در صفین بر منبر رفت و مردم را سوگند داد و مساله غدیر خم را بیان فرمود. (۱۲)
همچنین امام رضا(ع) در میان جمعی از دوستان از فضایل و مناقب عید غدیر خم معارفی را به شیفتگان ولایت تعلیم فرمود و حدیثی را از پدرانش ذکر کرد بدین مضمون که در زمان امیرالمؤمنین علی(ع) عید غدیر با جمعه مصادف شده بود. علی(ع) پنج ساعت از روز گذشته بود بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی به حاضران فرمود در این روز با یکدیگر مصافحه کنید و تهنیت گویید. فضیلت این روز را به دیگران بگویید و ثروتمندان از مستمندان دستگیری کنند چرا که رسول خدا مرا به این امور فرمان داده است سپس خطبه را خواندند و بعد از فریضه با پیروانش برای صرف غذا به منزل امام حسن(ع) رفتند. (۱۳)

پی نوشت: ـــــــــــــــــــــ
۱- «مستدرک ص۱۲۸جزء۳»
۲- «کنزالعمال جزء ۶ ص ۱۵۶»
۳- «کتاب الفضائل ابن مغازلی شافعی»
۴- «تحف العقول ص ۱۳۸، بحارالانوار ج۶۸ ص۳۸۱»
۵- «بحارالانوار ج۶۸ ص۳۳۱ و ۳۳۳»
۶- «بحارالانوار ج۶۸ ص۳۳۰»
۷- «عیون الاخبار الرضا ج۲ ص۱۳۵»
۸- «اصول کافی ج۱ص۱۹۸، مسندالامام رضا(ع) ج۱ ص۱۰۱-۹۶»
۹- «المسند ابن حنبل ص۱۱۸»
۱۰- «خوارزمی، المناقب ص۲۱۷»
۱۱- «مروج الذهب ج۲ ص.۳۶۴ مستدرک ج۳ ص۳۷۱»
۱۲- «کتاب سلیم بن قیس ص ۱۴۷ و ۱۴۸»
۱۳- «مصباح شیخ طوسی ص ۵۳۰ تا ۵۲۴»

منبع: صفحه معارف روزنامه کیهان ـ ۱۷/ ۱۰ / ۸۵

تعداد مشاهده : 1,126 بازدید
نويسنده : admin

مرگ حقیقتی غیر قابل انکار است

انتشار در: ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

مرگ حقیقتی غیر قابل انکار است

 

مرگ حقیقتی غیر قابل انکار است

مرگ حقیقتی غیر قابل انکار است

« اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده و ان تصبهم حسنه یقولوا هذه من عند الله و ان تصبهم سیئه یقولوا هذه من عندک قل کل من عند الله فما لهؤلاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا.» « هر کجا باشید شما را در می یابد، اگر چه در برج های محکم باشید و اگر به آنها (منافقان) خوبی (و پیروزی) برسد، می گویند از ناحیه ی خدا است و اگر بدی (و شکستی) برسد، می گویند از ناحیه ی تو (پیامبر) است. بگو همه ی اینها از ناحیه ی خدا است. چرا این گروه حاضر نیستند، حقایق را بفهمند. ( نساء/۷۸)
« ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک سیئه فمن نفسک و ارسلناک للناس رسولا و کفی بالله شهیدا.» آن چه از نیکی ها به تو می رسد، از ناحیه ی خدا است و آن چه از بدی به تو می رسد، از ناحیه ی تو است و ما تو را به عنوان رسول برای مردم فرستادیم و گواهی خدا در این باره کافی است. (نساء / ۷۹)

 

آیات، مربوط به گروهی از منافقان است که در صفوف مسلمانان جای گرفته بودند، همان ها که از شرکت در میدان جهاد و مبارزه وحشت داشتند و هنگامی که دستور جهاد صادر گردید، ناراحت شدند. قرآن به آنها در برابر این طرز فکر دو مطلب می گوید، اول: « قل متاع الدنیا قلیل و الآخره خیر لمن اتقی » بگو زندگی دنیا زودگذر و پاداش های جهان دیگر برای پرهیزگاران بهتر است. (نساء/۷۷)
دوم، همان است که در این آیات می خوانیم: فرار از مرگ چه سودی می تواند برای شما داشته باشد، در حالی که هر جا باشید، مرگ به دنبال شما می آید و بالاخره روزی شما را در کام خود فرو خواهد برد، حتی اگر در برج های محکم باشید. پس چه بهتر که این مرگ حتمی و اجتناب ناپذیر در یک مسیر سازنده و صحیح همچون جهاد صورت گیرد، نه بیهوده و بی اثر.
در آیات متعددی از قرآن مجید همانند آیه ی ۹۹ سوره ی حجر و آیه ی ۴۸ مدثر، از مرگ به یقین تعبیر شده است؛ یعنی، هر کسی، هر عقیده أی داشته باشد و هر چیز را بتواند انکار کند، این واقعیت را نمی تواند منکر شود که زندگی بالاخره پایانی دارد و از آنجا که افراد انسان به خاطر عشق به حیات و یا به گمان این که مرگ مساوی فنا و نابودی مطلق است، همواره از آن گریزانند، این آیات به آنها هشدار می دهد و با تعبیر (یدرککم) به آنها گوشزد می کند که فرار کردن از این واقعیت قطعی عالم هستی بیهوده است، زیرا معنی ماده «یدرککم» این است که کسی از چیزی فرار کند و آن به دنبالش بدود و بالاخره به او برسد.
این کلمه در سوره ی جمعه آیه ی ۸ روشن بیان شده است: « قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم» بگو مرگی که از آن فرار می کنید، بالاخره به شما می رسد.
با توجه به این واقعیت، آیا عاقلانه است که انسان خود را از صحنه ی جهاد و نیل به افتخار شهادت کنار بکشد و در خانه بر بستر بمیرد؟
نکته ی دیگر، آیه می گوید: هیچ چیز حتی برج های محکم (بروج مشیده) نمی تواند جلوی مرگ را بگیرد، سر آن نیز روشن است، زیرا مرگ بر خلاف آن چه تصور می کنند، از بیرون وجود انسان نفوذ نمی کند، بلکه معمولاً از درون انسان سرچشمه می گیرد، چون استعدادهای دستگاه های مختلف بدن خواه و ناخواه محدود است و روزی به پایان می رسد، البته مرگ های غیر طبیعی از بیرون به سراغ انسان می آیند، ولی مرگ طبیعی از درون، لذا برج های محکم و قلعه های استوار نیز نمی توانند اثری روی آن داشته باشند.
درست است که قلعه های محکم گاهی جلوی مرگ های غیر طبیعی را می گیرند، ولی بالاخره چه سود؟ مرگ را به طور کلی نمی توانند از بین ببرند، چند روز دیگر مرگ طبیعی بع سراغ آدمی خواهد آمد. مهم تر این که، اراده ی مرگ به دست یک قدرت قاهر است که هیچ قدرتی تاب مقاومت در برابر او را ندارد.
اگر مرگ و زندگی به دست خداست، پس چرا سخنان بیهوده بر زبان جاری کنیم؟ قرآن همین جا به یکی دیگر از سخنان بی اساس و پندارهای باطل منافقان اشاره کرده، می گوید: «آن ها هر گاه به پیروزی برسند و نیکی ها و حسناتی بدست آورند، می گویند از طرف خداست؛ یعنی، ما شایسته ی آن بوده ایم که خدا چنین مواهبی را به ما داده. ولی هنگامی که شکستی دامن گیر آن ها شود و یا در میدان جنگ و یا صحنه های اجتماعی آسیبی ببینند می گویند: « این ها بر اثر سوء تدبیر رهبری و کفایت نداشتن نقشه های او بوده است و مثلاً شکست جنگ احد را معلول همین موضوع می پنداشتند ( و ان تصبهم سیئه یقولوا هذه من عندک) منظور از حسنه و سیئه همه ی حوادث خوب و حوادث بد است. آن چه مطرح می شود، نمونه أی بیش نیست.
در هر حال قرآن به آنها پاسخ می گوید که از نظر یک موحد و خداپرست تیزبین، همه ی این حوادث و پیروزی ها و شکست ها از ناحیه ی خدا است که بر طبق لیاقت ها و ارزش های وجودی مردم به آن ها داده می شود.
و در پایان آیه به عنوان اعتراض به نداشتن تفکر و تعمق آن ها در موضوع های مختلف زندگی می گوید: « پس چرا این ها حاضر نیستند حقایق را درک کنند.» در آیه ی بعد چنین می فرماید: « تمام نیکی ها و پیروزی ها و حسناتی که به تو می رسد، از ناحیه ی خداست و آن چه از بدی ها و ناراحتی ها و شکست ها دامن گیر تو می شود، از ناحیه ی خود توست.»
و در پایان آیه به آن ها که شکست ها و ناکامی های خود را به پیامبر (ص) و رهبری الهی نسبت می دادند، می گوید: « أی محمد (ص)، تو فرستاده ی ما به سوی مردم هستی و خداوند گواه بر این مطلب است و گواهی او کافی است.»

آیا ممکن است فرستاده ی خدا سبب شکست و ناکامی و بدی برای مردم باشد؟
مطالعه ی این دو آیه، سؤالی را در ذهن ترسیم می کند: چرا در آیه ی اول، همه ی نیکی ها و بدی ها (حسنات و سیئات) به خدا نسبت داده شده، در حالی که آیه ی دوم فقط نیکی ها را به خدا نسبت می دهد؟

پاسخ: ۱ـ اگر سیئات و بدی ها را تجزیه و تحلیل کنیم، دارای دو جنبه هستند: یکی جنبه ی مثبت، دیگری جنبه ی منفی، و همین جنبه ی منفی آن است که قیافه ی سیئه به آن می دهد و به شکل زیان نسبی درمی آورد. مثال: کسی که با سلاحی، بی گناهی را به قتل می رساند، مسلماً مرتکب سیئه أی شده است، در میان عوامل وقوع این حادثه، قدرت انسان، فکر انسان، قدرت یک اسلحه، نشانه گیری صحیح، استفاده از فرصت مناسب، تأثیر و قدرت گلوله نیز دیده می شود که همه ی اینها مثبت هستند، زیرا همه ی اینها اگر در جای خود استفاده شوند، می توانند مفید و سودمند واقع شوند. تنها جنبه ی منفی آن است که تمام این قدرت ها و نیروها در غیر مورد خود به کار گرفته شده اند.
اگر خوب نگاه کنیم، می فهمیم که اگر در آیه ی اول تمام حسنات و سیئات به خداوند نسبت داده شده است، به خاطر آن است که تمام منابع قدرت، حتی قدرت هایی که از آن ها سوء استفاده می شود، از ناحیه ی خدا است و سرچشمه ی قسمت های سازنده و مثبت خود اوست و اگر در آیه ی دوم، سیئات به مردم نسبت داده شده است، اشاره به همان جنبه ی منفی قضیه و سوء استفاده از مواهب و قدرت های خدادادی است.
۲ـ ممکن است آیه ی شریفه، اشاره به مساله ی « الامر بین الامرین» بوده باشد که در بحث جبر و تفویض آمده و خلاصه این که همه ی حوادث جهان حتی اعمال و افعال ما خوب یا بد، از یک نظر مربوط به خدا است؛ زیرا او به ما قدرت داده و اختیار و اراده بخشیده است. در عین حال اعمال ما به ما نسبت دارد و از وجود ما سرچشمه می گیرد، زیرا عامل تعیین کننده ی عمل، اراده و اختیار ما است و ما در برابر اعمالمان مسؤولیم. بنابراین وقتی که می فرماید: « حسنات و سیئات از خدا است.» اشاره به فاعلیت خداوند نسبت به همه چیز دارد و آن جا که می فرماید: « سیئات از شما است.» به فاعلیت ما و مسأله ی اراده و اختیار ما اشاره می کند.
۳ـ تفسیر دیگری در اخبار اهل بیت (ع) آمده که منظور از سیئات، کیفرهای اعمال و مجازات و عقوبات معاصی است و شکی نیست که این کیفرها از ناحیه ی خداوند است، ولی چون نتیجه ی اعمال و افعال بندگان می باشد، به این دلیل گاهی به بندگان نسبت داده می شود و گاهی به خداوند و هر دو صحیح است؛ مثلاً : اگر گفته شود، قاضی دست دزد را قطع می کند، درست است و نیز صحیح است، اگر گفته شود که دزد دست خود را قطع کرد! زیرا کیفر عمل اوست.

تعداد مشاهده : 1,030 بازدید
نويسنده : admin

بی تو احساس دلم پائیزی است

انتشار در: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

بی تو احساس دلم پائیزی است

بی تو احساس دلم پائیزی است

 ¤ باران
قحطی، مکه را زمین گیر کرده بود. چند سالی بود که روی سرسبزی و آبادانی را به خود ندیده بودند.روزها می گذشت تا اینکه زنان مکه خبری را دهان به دهان به یکدیگر رساندند. «آمنه» صدف ناب ترین در عالم امکان شده بود. هنوز خبر بارداری آمنه در گوش شهر می چرخید که ابرهای باران زا، سرزمین حجاز را فرا گرفتند…. چنان مردم در نعمت و رحمت غرق شدند که آن سال را «سنه الفتح» نامیدند.

¤ طلوع
در زیباترین جمعه تاریخ، آن هنگام که تبسم خورشید در ذره ذره سرزمین حجاز جاری بود، ناگهان نوری به آسمان برخاست و شمیم دل انگیز سرود عشق را در مکه گستراند. ایوان کسری شکافت، آتشکده فارس از خودنمایی باز ایستاد، دریاچه ساوه موجهایش را به دست فراموشی سپرد، خدایان سنگ و چوب عرب رنگ باختند و آمد. آمد همانکه جهانی آمدنش را به فرخندگی مژده داده بودند… محمد(ص) زلال ترین و شوق انگیزترین سروده هستی به دنیا آمد.

¤ سیما
موی سرش از نرمه گوش پائین تر نمی آمد و اگر بلندتر می شد، میان موها را می شکافت به طرفین. پیشانی بلندی داشت و ابروان کمانی. دندانهایی صاف، سفید و زیبا. بینی باریک و کشیده. هرگاه پهلوی چراغ می نشست، نور چراغ رخت برمی بست.

مسرور که می شد، چشم بر هم می نهاد و آرام آرام لبخند روی لبهایش جاری می شد. ملیح می شد، پیامبر. گاهی وقتها هم دانه های سفید تگرگ، میان آن صورت رویایی و دلنشین می نشستند و دلبری اش را صدچندان می کردند. با اینکه نوجوانی بیش نبود، اما هرگز بلند نمی خندید؛ محمد.

¤ به عدد رگهای بدن
با دست خود دام ها را می بست و شیر می دوشید؛ خودش. همیشه خود افسار شترش را می گرفت. نعلین و جامه اش را خود، پینه می کرد. زیراندازش حصیر بود و بالشش لیف خرما. نان جو می خورد و خرما. هرگز سه روز متوالی نان گندم نخورد. روزه را با خرما و اگر نبود با آب افطار می کرد. اغلب یک روز در میان روزه می گرفت. از مجلسی برنمی خاست، مگر اینکه ۲۵ بار در آنجا استغفار می کرد. اغلب رو به قبله می نشست. هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگهای بدن، می گفت: «الحمدلله رب العالمین، کثیرا علی کل حال.»

هدیه را می پذیرفت، حتی اگر جرعه ای شیر می بود. انگشتر نقره در دست راست می کرد و لباس سفید می پوشید و خربزه و انگور را بسیار دوست می داشت.

¤ مرگ بر تو!
صدایی می آمد. از نزدیک کوه صفا بود، فکر کنم. درعرض چند دقیقه همگی پای کوه صفا ایستاده بودیم. او هم بر فراز کوه فریاد می زد: «ای قبیله قریش… ای قبیله قریش…»

– چه شده است محمد؟
– اگر بگویم پشت این کوه گروهی سوار آماده اند تا به شما حمله کنند، باور می کنید؟
جمعیت گفتند: «آری. ما هرگز از تو دروغی نشنیده ایم…»
– اینکه من شما را از عذابی سخت بیم می دهم، سخت تر از حمله گروهی سوار. ای فرزندان عبدالمطلب، ای فرزندان عبد مناف، ای فرزندان زهره، ای…
همه خاندانها و طایفه های قریش را نام برد و سپس…
– خداوند به من فرمان داده است، که به خویشان نزدیکم اعلام کنم، هیچ سودی در دنیا و هیچ بهره ای در آخرت نخواهید برد، مگر اینکه بگویید: خدایی جز الله نیست و…
ابولهب غرغرکنان جلو آمد و گفت: «همین! برای همین ما را صدا زدی؟ بمیری! مرگ بر تو! که ما را از کار و زندگی کشانده ای اینجا تا بگویی خدا یکی است! دیوانه!»

¤ دیوانه است!
در بازار راه می رفت و ندا می داد:

– مردم! بگویید خدایی جز الله نیست، بگویید تا رستگار شوید.
می گفت و می رفت. سنگش می زدند و آب دهان به صورتش می انداختند و دیوانه اش می خواندند، اما او ادامه می داد.
حالا مدتی بود که مردی هم از پشت سر سنگ بر پشت پاهایش می زد. پاشنه پاهایش همه، خونی و زخمی شده بود. مرد بلندتر از ا و طوری که صدای او را خفه کند می گفت: «دروغ می گوید. حرفش را گوش نکنید، دیوانه است…»
پرسیدم آن مرد کیست؟
– محمد است. فرزند عبدالمطلب. می گوید پیامبر شده است.
– آن یکی کیست؟
– عمویش، ابولهب.

¤ تو اینجا چه کار می کنی؟
– کسی حق ندارد به قرآن محمد گوش کند. اینها سحر است، جادوست. مراقب باشید. نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.

در تاریکی شب کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن می خواند، گوش می کردند… اصلا متوجه روشن شدن هوا نشده بودند. با طلوع خورشید، چهره های همدیگر را دیدند و…
– تو اینجا چکار می کنی؟
– خودت برای چه از دیشب تا حالا اینجا ایستاده ای؟
– هر دوی شما حماقت کرده اید؟ نمی گویید…
– پس شما چی؟
– من می خواستم بدانم اینکه ادعای پیامبری می کند، چه چیزی در چنته دارد. همین!
– ولی انصافاً صدای زیبایی دارد.
– خجالت بکشید، سحرتان کرده. برای شما زشت است!
– یکبار که عیبی ندارد، قول بدهیم دیگر اینطرف ها پیدایمان نشود، آخر…
– بله اگر مردم ما را اینجا ببینند، روزگارمان سیاه می شود.
– بهتر است زودتر برویم. آفتاب کاملا بیرون آمده است.
فردا صبح دوباره همدیگر را دیدند و باز بگومگو شروع شد. ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ابن شریق! آمده بودند قرآن محمد را بشنوند!

¤ دروغگو!
«می گوید دیشب معراج بوده است. بیت المقدس. بیت لحم. مسجدالاقصی و بعد هفت آسمان… ارواح پیامبران، بهشت و جهنم، سدره المنتهی، همه را دیده است. بعد دوباره برگشته بیت المقدس و سپس مکه.»

– دروغگو! تو که دیشب خانه ام هانی بودی.
– اینها که تو می گویی چند ماه طول می کشد، آنوقت تو می گویی یک شبه…
– بیت المقدس را توصیف کن ببینیم.
و گفت. گفتند حتماً از کسی شنیده ای. گفت: «بین راه به کاروان فلان قبیله برخوردم، آنها شتری گم کرده بودند و دنبالش می گشتند. از آنها آب گرفتم و خوردم.»
– کاروان چه کسی بود؟ کجا می رفت؟
گفت: «می دانم که نزدیکیهای مکه بود.»هنوز بحث ادامه داشت که کاروان وارد مکه شد. ابوسفیان که با آن کاروان همراه بود، همه آنچه که پیامبر گفته بود را تأیید کرد. راست می گفت، معراج رفته بود.

¤ اگر نمی آمدم…
هنوز مسجد تکمیل نشده بود، برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد. به آن تکیه می داد و خطبه می خواند. چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری که خود برای پیامبر ساخته بود را به داخل مسجد برد. اولین باری بود که روی منبر می نشست. هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله عجیبی همه را متعجب کرد. به سرعت از مسجد بیرون دوید. مردم هم به دنبالش. بیرون که رسیدند، دیدند کنار همان کنده ایستاده است و دست به تنه اش می کشد. ناله قطع شده بود. رو کرد به مردم و گفت: «اگر نمی آمدم تا قیامت ناله می کرد.» از آن پس به «او» ستون حنانه می گفتند. عرب به کسی که ناله های سوزناک می کند حنانه می گوید.

¤ جادوگری!
گفتند: «اگر پیامبری باید معجزه کنی.»

– آنوقت ایمان می آورید؟
– آری.
– خب بگوئید.
گفتند: «آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.» اشاره ای کرد. درخت از زمین کنده شد و روی ریشه ها تا پیش پیامبر دوید و سایه اش را بر سرش انداخت.گفتند: «درخت دو نیم شود.» گفت و شد. گفتند: «حالا به هم بچسبد.» گفت و شد. گفتند: «بگو برگردد.» گفت و برگشت. گفتند تو جادوگری!
– می دانستم ایمان نمی آورید. می بینمتان که در بدر کشته می شوید و جنازه تان را درون چاه می اندازیم. در بدر کشته شدند و جنازه شان در چاه انداخته شد.

¤ گردو بیاورید و مرا بخرید
دیر کرده بود. هیچ وقت برای نمازجماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توی کوچه باریکی پیدایش کردند. دیدند روی زمین نشسته، بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.

– از شما بعید است، نماز دیر شد.رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می کنی» و بچه چیزی گفت. گفت بروید گردو بیاورید و مرا بخرید. کودک می خندید، پیامبر هم.

¤ خرما با هسته!
نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی از همه بیشتر بود. علی گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر هسته خرمایی نبود. «همه» خندیدند.

¤ شیطان همراهتان بود!
مسیحی بودند و آمده بودند پیامبر را ببینند. آمده بودند در مورد اسلام گفتگو کنند. لباسهای بلند و ابریشمی پوشیده بودند و انگشترهای گران قیمت بر دست داشتند و گردنبندهایی از مروارید و طلا بر گردن. وارد مسجدالحرام که شدند، چشمان همه به یکباره جذب آنها شد. سلام کردند و جلو آمدند. جوابی نشنیدند. پیامبر روی برگرداند و هیچ نگفت. ناراحت شدند. رفتند و قضیه را با علی در میان گذاشتند.

– شاید به خاطر وضع ظاهری تان بوده.
فردا صبح با سر و وضعی ساده و بدون زیورآلات وارد مسجدالحرام شدند. حضرت با خوشرویی با آنها برخورد کرد و کنارشان نشست. بعد گفت: «سوگند به خدایی که مرا به حق فرستاد، دیروز که نزد من آمدید، دیدم که شیطان همراهتان است.»

تعداد مشاهده : 1,982 بازدید
نويسنده : admin